تارنمای داوطلب: «چطور با وجود این همه گرونی بازم مردم میرن مسافرت؟!»، «چه جوری هنوز فروشگاهها انقدر شلوغه وقتی بعضی کالاها ظرف چند ماه تا ۳۰۰ درصد به قیمتشون اضافه شده؟» و دهها سوال مشابه.
در سالهای اخیر، یکی از پرسشهای مهم درباره جامعه ایران این بوده که چگونه یک جامعه میتواند در برابر مجموعهای از بحرانهای همزمان دوام بیاورد. جنگ، تحریم، تورم مزمن، کاهش قدرت خرید، بحران اشتغال، فرسایش نظام رفاهی و بیثباتی اقتصادی، در بسیاری از کشورها میتوانستند به فروپاشی گسترده نظم اجتماعی منجر شوند. اما در ایران، با وجود همه این فشارها، زندگی روزمره همچنان ادامه دارد، بازار کار کاملاً از کار نیفتاده، خانوادهها هنوز شبکههای حمایتی خود را فعال نگه داشتهاند و حتی در شرایط سخت امنیتی و جنگی، اعتراضات صنفی کارگران بهطور کامل متوقف نشده است.
از این منظر، واژهای که این روزها هم درباره جامعه و گاهی حتی در توصیف حکومت ایران بسیار به کار میرود «تابآوری» است. گفته میشود جامعه ایران نیز همچون حکومت برای زندگی در بحران تربیت شده و تابآور است؛ یعنی توانسته است بحرانهای پیدرپی را جذب کند و به زندگی ادامه دهد. اما آیا واقعا هر جامعهای که فرو نمیپاشد، الزاماً جامعهای تابآور است و اگر تابآور است، این تابآوری از چه نوعی است. آیا جامعهای که با کاهش مصرف، چندشغله شدن، فروش دارایی، اتکا به خانواده و تحمل شرایط دشوار خود را حفظ میکند، در حال نشان دادن قدرت است یا در حال مصرف کردن منابع خود برای جلوگیری از سقوط؟
ادبیات تابآوری اجتماعی نشان میدهد که پاسخ به این پرسش چندان ساده نیست. تابآوری میتواند به معنای توانایی یک جامعه برای عبور از بحران، بازسازی خود و حتی تغییر ساختارهای آسیبزا باشد؛ اما در عین حال میتواند به معنای سازگاری اجباری با شرایطی باشد که همچنان پابرجا ماندهاند. تفاوت میان این دو نوع تابآوری، برای فهم وضعیت امروز جامعه ایران اهمیت دارد؛ اما در این میان، تجربه جامعه کارگری بهعنوان یکی از گروههایی که مستقیماً با پیامدهای بحرانهای اقتصادی و اجتماعی مواجه است، امکان مشاهده روشنتر این تفاوت را فراهم میکند.
تابآوری؛ از بقا تا تحول
در ادبیات علوم اجتماعی، تابآوری صرفاً به معنای «تحمل بحران» نیست. پژوهشگرانی مانند مارکوس کک و پاتریک ساکداپولراک (2013) 1میان سه سطح متفاوت از تابآوری تمایز میگذارند:
– تابآوری برای بقا (Coping Capacity)
– تابآوری تطبیقی (Adaptive Capacity)
-تابآوری تحولآفرین (Transformative Capacity)
توجه و تدقیق در این تمایزات، شاید کلید فهم وضعیت امروز جامعه ایران باشد. در سطح نخست، جامعه فقط تلاش میکند از بحران عبور کند. افراد و گروهها برای حفظ حداقلهای زندگی دست به راهکارهای فوری میزنند. کاهش هزینهها، استفاده از پسانداز، کمک گرفتن از خانواده، پذیرش مشاغل ناپایدار یا کار بیشتر، نمونههایی از این سطح هستند. این نوع تابآوری مانع فروپاشی فوری میشود، اما الزاماً چیزی را تغییر نمیدهد. در سطح دوم اما جامعه علاوه بر تحمل بحران، خود را با شرایط جدید وفق میدهد. شکلهای تازه همکاری، شبکههای جدید ارتباطی، روشهای جدید مطالبهگری و شیوههای نوین سازماندهی در این مرحله شکل میگیرند و سطح سوم، یعنی تابآوری تحولآفرین، زمانی اتفاق میافتد که جامعه از مرحله سازگاری عبور کند و به تغییر ساختارهایی بپردازد که بحران را تولید میکنند. در این مرحله، پرسش دیگر فقط این نیست که چگونه زنده بمانیم؛ بلکه پرسش اصلی در این مرحله این است که چگونه شرایطی را تغییر دهیم که ما را دائماً در معرض بحران قرار میدهد.
اگر این چارچوب را به بخش بزرگی از جامعه ایران به ویژه بخش مزدبگیران آن بسط دهیم، با یک وضعیت پیچیده روبهرو میشویم: جامعهای که نشانههای مقاومت و کنشگری در آن وجود دارد، اما بخش بزرگی از انرژی آن همچنان صرف بقا میشود.
جیمز اسکات و سیاست بقا؛ چرا فرودستان ابتدا زندگی را حفظ میکنند
برای فهم این وضعیت، نظریه جیمز اسکات اهمیت زیادی دارد. اسکات بیشتر به خاطر پژوهشهایش درباره قدرت، سلطه، مقاومت فرودستان، دولت و کنشهای روزمره مردم عادی شناخته میشود و در آثار خود، بهویژه کتاب Weapons of the Weak2، نشان میدهد که گروههای فرودست همیشه به شکل آشکار و سازمانیافته مقاومت نمیکنند. به باور او، بسیاری از اشکال مقاومت، روزمره و پنهان هستند؛ زیرا کسانی که در موقعیت ضعف قرار دارند، پیش از هر چیز باید امکان ادامه زندگی خود را حفظ کنند.
از نگاه اسکات3، دهقانان و فرودستان معمولاً در شرایطی نیستند که دائماً وارد مبارزه مستقیم شوند. آنها اغلب مجموعهای از راهبردهای بقا همچون سازگاری، مذاکره، مقاومت محدود، استفاده از شبکههای اجتماعی و تلاش برای کاهش آسیب را به کار میگیرند.
این نگاه به ویژه برای تحلیل جامعه کارگری ایران که اغلب به صورت تودهای و غیرسازمانیافته عمل میکند، اهمیت دارد. پاسخ به پرسشهایی از این قبیل که چرا بخش مهمی از مطالبات کارگران به موضوعاتی مانند حقوق عقبافتاده، بیمه، امنیت شغلی یا افزایش مزد محدود میشود یا چرا کمتر شاهد طرح مطالباتی مانند بازسازی نظام روابط کار، تقویت نهادهای مستقل کارگری یا مشارکت مؤثر در تصمیمگیری اقتصادی هستیم را نباید صرفاً در ضعف آگاهی یا نبود مطالبهگری جستوجو کرد. نظریه اسکات نشان میدهد که افق کنش اجتماعی به شدت تحت تأثیر شرایط مادی زندگی است.
کارگری که دغدغه پرداخت اجاره، هزینه درمان، تأمین غذا یا دریافت حقوق عقبافتاده را دارد، طبیعی است که بخش بزرگی از انرژی خود را صرف حل بحران فوری کند. این به معنای فقدان ظرفیت سیاسی نیست؛ بلکه نشاندهنده محدود شدن میدان کنش است. به بیان دیگر، بخش مهمی از اعتراضات کارگری امروز را میتوان نوعی «سیاست بقا» دانست؛ سیاستی که هدف اصلی آن جلوگیری از سقوط بیشتر است، نه الزاماً بازسازی ساختارهای موجود.
پولانی و جنبش دوگانه؛ جامعه چگونه از خودش دفاع میکند؟
دومین چارچوب نظری مهم، متعلق به کارل پولانی است. پولانی در کتاب مشهور خود، دگرگونی بزرگ
(The Great Transformation)، استدلال میکند که وقتی منطق بازار بیش از حد بر زندگی اجتماعی مسلط شود و امنیت اقتصادی مردم را تهدید کند، جامعه واکنش دفاعی نشان میدهد. او این فرآیند را «جنبش دوگانه»4 مینامد. از یک سو، نیروهای بازار تلاش میکنند زندگی اجتماعی را تابع منطق خود کنند و از سوی دیگر، جامعه تلاش میکند خود را در برابر پیامدهای مخرب این روند محافظت کند.
اگر از این زاویه مثلا به اعتراضات کارگری سالهای اخیر در ایران نگاه کنیم، بسیاری از آنها را میتوان نه صرفاً اعتراض به تصمیمات یک کارفرما یا اجرای یک سیاست خاص در حوزه روابط کار، بلکه واکنشی برای دفاع از امکان ادامه زندگی دانست. کارگری که برای دریافت چند ماه دستمزد معوقه اعتراض میکند، در واقع از یک حق اقتصادی دفاع میکند که برای بقای خانوادهاش ضروری است.
اما مسئله اینجاست که دفاع از حقوق قانونی و یا صنفی لزوماً به تحول اجتماعی منجر نمیشود.
جامعه ممکن است بارها برای جلوگیری از آسیب بیشتر واکنش نشان دهد، اما اگر شرایط نهادی تغییر نکند، این واکنشها به چرخهای تکرارشونده تبدیل میشوند. در چنین وضعیتی، اعتراض وجود دارد، اما اعتراض عمدتاً در سطح بازگرداندن حداقلهای از دست رفته باقی میماند.
تابآوری یا فرسایش؟
چرا جامعه ایران هنوز ایستاده، اما به مرحله تغییر نرسیده است؟
اگر جیمز اسکات به ما توضیح میدهد که چرا فرودستان ابتدا برای بقا مبارزه میکنند، پیر بوردیو کمک میکند بفهمیم این بقا با صرف چه هزینهای ممکن میشود.
بوردیو5 در نظریه خود درباره انواع سرمایه، نشان میدهد که موقعیت اجتماعی افراد و گروهها فقط با میزان درآمد یا دارایی اقتصادی آنها تعیین نمیشود. گروههای اجتماعی برای حفظ موقعیت خود از مجموعهای از سرمایهها استفاده میکنند، که عبارتند از؛
– سرمایه اقتصادی؛ مانند درآمد، پسانداز و دارایی؛
– سرمایه اجتماعی؛ مانند شبکههای اعتماد، روابط خانوادگی و حمایتهای متقابل؛
– سرمایه فرهنگی؛ مانند مهارت، آموزش و توانایی استفاده از فرصتهای اجتماعی.
نکته مهم در نظریه بوردیو این است که این سرمایهها نامحدود نیستند. گروههای اجتماعی در شرایط بحران میتوانند برای بقا از آنها استفاده کنند، اما اگر بحران طولانی شود، همین منابع به تدریج تحلیل میروند. این نگاه برای فهم وضعیت امروز طبقه کارگر ایران بسیار مهم است.
به این ترتیب که وقتی یک خانواده کارگری با کاهش شدید قدرت خرید مواجه میشود، ممکن است برای مدتی بتواند بحران را مدیریت کند. پسانداز خود را مصرف کند، از خانواده کمک بگیرد، طلا یا داراییهای کوچک خود را بفروشد، یکی از اعضای خانواده همزمان از چند شغل درآمدزایی کند و یا از شبکههای خویشاوندی استفاده کند. گرچه در کوتاهمدت، این اقدامات نشانهای از انعطاف اجتماعی هستند، اما در بلندمدت، به معنای مصرف شدن منابعی هستند که قرار بود امنیت آینده را تأمین کنند.
به عبارت دیگر، جامعه فقط بحران را تحمل نمیکند؛ بلکه برای تحمل بحران، بخشی از ظرفیت آینده خود را خرج میکند و این همان نقطهای است که میتوان از مفهوم «فرسایش ظرفیتها یا امکانهای تابآوری» سخن گفت.
جامعهای که سالها با بحرانهای اقتصادی مواجه است، ممکن است همچنان پابرجا بماند، اما به تدریج بخشی از توان خود برای سازماندهی، برنامهریزی و مطالبهگری بلندمدت را از دست بدهد.
در حوزه کارگری، این مسئله اهمیت بیشتری دارد. تشکلیابی، آموزش فعالان، ایجاد شبکههای پایدار و پیگیری مطالبات نهادی، همگی نیازمند زمان، امنیت نسبی و منابع اجتماعی هستند. وقتی کارگران و خانوادههایشان دائماً درگیر مسئله بقا باشند، امکان سرمایهگذاری روی این ظرفیتهای بلندمدت کاهش مییابد.
بنابراین، ممکن است جامعهای همزمان دو ویژگی متضاد داشته باشد. از یک سو، بسیار مقاوم باشد و فرو نریزد اما از سوی دیگر، به دلیل مصرف مداوم منابع خود، توان تحولآفرینی آن کاهش یابد.
چرا نارضایتی به تغییر تبدیل نمیشود؟
تیلی و مکآدام6 دو نظریهپرداز جنبشهای اجتماعی تأکید میکنند که نارضایتی بهتنهایی برای ایجاد تغییر اجتماعی کافی نیست. در واقع گرچه وجود فقر، بیعدالتی یا احساس محرومیت، شرط لازم است، اما برای شکلگیری یک جنبش اجتماعی همه اینها به تنهایی کافی نیست. جنبشهای اجتماعی برای تبدیل نارضایتی به قدرت جمعی، نیازمند مجموعهای از عناصر از قبیل شبکههای ارتباطی پایدار، منابع سازمانی، رهبران و هماهنگکنندگان، روایت مشترک، فرصتهای سیاسی و امکان ارتباط و بسیج هستند. به زبان ساده، مردم ممکن است ناراضی باشند، اما برای تبدیل این نارضایتی به نیروی تغییر، باید بتوانند سازمان پیدا کنند. این نکته برای جامعه ایران بسیار تعیینکننده است.
به جامعه کارگری ایران در سالهای اخیر نگاه کنید. مجموعه بزرگی از اعتراضات کارگری در سالهای اخیر نشان میدهد که مشکلات انباشته شدهاند، اما همچنان میان «اعتراض» و «جنبش سازمانیافته» فاصله وجود دارد.
کارگران در بسیاری از موارد میتوانند برای یک مطالبه مشخص همچون دستمزد پرداخت نشده،
اخراج، خصوصیسازی، قطع بیمه یا وضعیت نامناسب کارخانه گرد هم جمع شوند، اما تبدیل این اعتراضهای پراکنده به یک نیروی پایدار برای اصلاح روابط کار، نیازمند زیرساختهایی است که در طول دهههای گذشته تضعیف شدهاند.
محدودیت فعالیت تشکلهای مستقل، نبود شبکههای گسترده نمایندگی، فشارهای امنیتی و بیثباتی اقتصادی، همگی باعث شدهاند که کنش کارگری اغلب در سطح واکنش به بحران باقی بماند. در چنین شرایطی، مسئله اصلی فقدان خشم یا مطالبه نیست؛ مسئله فقدان ظرفیت تبدیل این مطالبات به قدرت نهادی است.
جمعبندی: از جامعه مقاوم به جامعه توانا
تجربه جامعه ایران به طور عام و جامعه کارگری ایران به طور خاص نشان میدهد که تابآوری را نمیتوان صرفاً با معیار «فرو نپاشیدن» سنجید. جامعه ممکن است در برابر بحرانهای متعدد دوام بیاورد، اما این دوام الزاماً به معنای افزایش ظرفیتهای اجتماعی آن نباشد. گاهی بقا از طریق مصرف تدریجی منابعی حاصل میشود که جامعه برای آینده خود به آنها نیاز دارد؛ از منابع اقتصادی خانوارها گرفته تا اعتماد اجتماعی، شبکههای حمایتی و توان سازمانیابی جمعی.
در این میان، چارچوب آلبرت هیرشمن درباره سه واکنش «خروج، اعتراض و وفاداری7» میتواند توضیح دهد که چگونه جوامع در برابر شرایط نامطلوب واکنش نشان میدهند. هیرشمن اقتصاددان، اندیشمند علوم اجتماعی و استاد دانشگاه پرینستون بود که آثارش در اقتصاد سیاسی، توسعه و رفتار جمعی تأثیر گستردهای بر علوم اجتماعی گذاشته است. او در در کتاب Exit, Voice, and Loyalty” “استدلال میکند که افراد و گروهها در مواجهه با شرایط نامطلوب، معمولاً یکی از سه واکنش «خروج»، «اعتراض» یا «وفاداری/ماندن» را انتخاب میکنند. این چارچوب امروزه یکی از ابزارهای شناختهشده برای تحلیل واکنش جوامع به بحران و نارضایتی است. کافیست به وضعیت امروز جامعه و جنبش کارگری در ایران نگاهی بیاندازیم که در آن هر سه مسیر همزمان قابل مشاهده است. به این ترتیب که بخشی از نیروی کار از طریق مهاجرت، خروج از بخش رسمی اقتصاد یا تغییر مسیرهای شغلی، راه خروج را انتخاب میکند؛ بخشی دیگر با اعتراض، تجمع و اعتصاب تلاش میکند صدای خود را منتقل کند؛ و بخش بزرگی نیز با سازگاری، کاهش مصرف و تحمل شرایط، امکان ادامه زندگی را حفظ میکند.
اما مسئله اصلی این است که هیچیک از این مسیرها بهتنهایی الزاماً به تغییر ساختارهای تولیدکننده بحران منجر نمیشوند. خروج ممکن است فرد را از فشار موجود دور کند، اما مسئله جمعی را حل نمیکند؛ اعتراض ممکن است برخی مطالبات فوری را به نتیجه برساند، اما بدون سازمانیابی پایدار به تغییر نهادی منجر نمیشود؛ و تحمل نیز اگر طولانی شود، میتواند به فرسایش تدریجی منابع اجتماعی و اقتصادی جامعه بینجامد.
از این منظر، با الهام از ادبیات تابآوری اجتماعی، مقاومت روزمره، سرمایههای اجتماعی و فرسایش ظرفیتهای جمعی، میتوان برای توصیف وضعیت ایران از مفهوم تحلیلی “تابآوری فرسایشی” استفاده کرد. این وضعیت به جامعهای اشاره دارد که توانایی جلوگیری از فروپاشی را دارد، اما این توانایی عمدتاً از طریق مصرف تدریجی منابع خود به دست میآید. جامعه میتواند بحران را تحمل کند، اما لزوماً نمیتواند عوامل ایجادکننده بحران را تغییر دهد. مردم راههایی برای ادامه زندگی پیدا میکنند، اما شرایطی که آنها را مجبور به این راهها کرده، همچنان پابرجا میماند.
جامعه کارگری ایران نمونهای از همین وضعیت است. این جامعه نشان داده که حتی در شرایط دشوار اقتصادی، جنگی و امنیتی، ظرفیت کنش جمعی خود را بهطور کامل از دست نداده است. استمرار تجمعها، اعتصابهای محدود، بیانیهها و اعتراضات صنفی نشان میدهد که «صدای» کارگران همچنان وجود دارد. اما بخش مهمی از این صدا، همچنان حول دفاع از حداقلهای زندگی شکل میگیرد. «آیا دستمزد پرداخت میشود؟
آیا شغل حفظ میشود؟ آیا بیمه برقرار میماند؟ آیا امکان تأمین هزینههای اولیه زندگی وجود دارد؟»
این مطالبات نهتنها مشروع، بلکه نشانه تلاش جامعه برای حفظ کرامت و امنیت زندگی است. اما همزمان نشان میدهد که فشارهای انباشتهشده، افق کنشگری را محدود کرده است. جامعهای که دائماً درگیر حفظ حداقلهاست، فرصت و انرژی کمتری برای طرح پرسشهای بنیادیتر همچون «چگونه میتوان تشکلهای پایدار ایجاد کرد؟
چگونه میتوان در تصمیمگیریهای اقتصادی نقش داشت؟ چگونه میتوان روابط نابرابر در محیط کار را تغییر داد؟ و چگونه میتوان از بازتولید دائمی بحران جلوگیری کرد؟» خواهد داشت. بنابراین، مسئله اصلی جامعه ایران فقدان مقاومت نیست؛ بلکه شکاف میان مقاومت و تحول است.
جامعهای که فقط میآموزد چگونه بحران را تحمل کند، ممکن است برای مدت طولانی پابرجا بماند، اما الزاماً توان تغییر شرایطی را که بحران را تولید میکنند به دست نمیآورد. گذار از تابآوری بقا به تابآوری تحولآفرین، نیازمند چیزی فراتر از تحمل بیشتر یا افزایش فشارهای اقتصادی است. این گذار به بازسازی سرمایههای اجتماعی، تقویت شبکههای اعتماد، ایجاد نهادهای نمایندگی و تبدیل اعتراضهای پراکنده به ظرفیتهای سازمانیافته نیاز دارد. زیرا تابآوری واقعی نه فقط توان زنده ماندن در شرایط دشوار، بلکه توانایی تغییر شرایطی است که دشواری را دائماً بازتولید میکند.
1 https://www.erdkunde.uni-bonn.de/article/view/2716
2 https://yalebooks.yale.edu/book/9780300036411/weapons-of-the-weak/
3 https://www.newyorker.com/magazine/2025/04/14/in-praise-of-floods-james-c-scott-book-review
4 A Triple Movement? Parsing the Politics of Crisis after Polanyi
5 https://home.iitk.ac.in/~amman/soc748/bourdieu_forms_of_capital.pdf
6 https://deepblue.lib.umich.edu/bitstream/handle/2027.42/50931/156.pdf
7 Exit, Voice, Loyalty
داوطلب وبسایت داوطلب