تارنمای داوطلب – پس از امضای تفاهمنامه بین تهران و واشنگتن، جنگ در ایران به جغرافیای جنوب آن محدود شد. بین ۱۷ تیر تا ۲۱ شهریور ، شهرهای جنوب ــ از شرق تا غرب ــ بارها هدف حمله قرار گرفتند. هرمزگان، خوزستان و سیستانوبلوچستان، همراه با دیگر نقاط ساحلی جنوب، فقط به دلیل تأسیسات نظامی در حاشیهی خلیج فارس و دریای عمان هدف قرار نگرفتند. وجود بنادر، راههای ترانزیتی، پالایشگاهها، شبکههای نفت و انرژی، راهآهن، مخابرات، اسکلههای صیادی و زیرساختهای آب و برق در آنجا نیز علتی دیگر در بدل ساختن این جغرافیا به هدف اصلی موشکها و پهپادهای آمریکایی بود. اما بسیاری از زیرساختهایی که در جنگ مورد حمله قرار گرفتند همزمان محل کار کسانی بودند که باید آنها را راه میانداختند، تعمیر میکردند، از آنها نگهداری میکردند یا از طریق آنها معاش خود و خانوادهشان را تأمین میکردند.
گزارش پیشرو به وضعیت نیروی کار در جنوب ایران در سایهی جنگ میپردازد. در آنجا، مسألهی کار را نباید فقط از خلال استخدام رسمی و قرارداد مزدی فهمید. بخش مهمی از نیروی کار این مناطق در شکلهایی از اشتغال قرار دارد که میان مزدبگیری، خوداشتغالی فقیرانه، کار خانوادگی و کار روزمزدی در نوسان است: صیادان خرد، جاشوها، رانندگان، کارگران مهاجر، نیروهای پیمانکاری، تعمیرکاران فنی و کسانی که مالک ابزار کوچک کار خود هستند اما در عمل بدون فروش مستمر نیروی کار یا محصول روزانهشان امکان بازتولید زندگی ندارند. در چنین بافتی، داشتن یک قایق دستدوم، یک خودروی شخصی برای مسافرکشی یا یک موتورسیکلت شکلهایی از مالکیت بسیار محدود بر ابزار معاشاند که ازدستدادن آنها به تنهایی فاجعه است.
بخش اول: هدف قرارگرفتن مستقیم نیروی کار
در حملات ثبتشده طی این دوره دستکم ۱۶ کارگر، کارمند و دیگر شاغلان وابسته به کار روزانه کشته و هفت نفر زخمی شدند. این عدد تنها کسانی را شامل میشود که درباره شغل آنان اطلاعات نسبتاً مشخصی وجود دارد. به احتمال زیاد شمار واقعی بیشتر است، زیرا در چندین حمله دهها مجروح گزارش شدهاند بیآنکه شغل یا حتی نام بسیاری از آنان منتشر شده باشد.
صیادهایی که هدف قرار گرفتند
در ۱۸ تیر، در پسابندر چابهار، حمید درزاده و مرد دیگری که تنها نام کوچک او، ادریس، مشخص شده است، در حمله به حوالی یک ایستگاه راداری کشته شدند. هر دو صیاد بودند و در یکی از گزارشها از آنها به عنوان کارگران مهاجر نیز یاد شده است. موتورسیکلتهایشان را در سوی دیگر جاده گذاشته بودند و خودشان در نزدیکی محل حضور داشتند که حمله انجام شد. پیکرهایشان چند ساعت بعد پیدا شد. جز نام، شغل و نحوه کشتهشدنشان اطلاعات چندانی باقی نمانده است، اما همین محدودیت اطلاعات نیز بخشی از وضعیت نیروی کار حاشیهای را نشان میدهد: کارگرانی که اغلب بدون ثبت رسمی، بدون پوشش رسانهای و بدون سوابق عمومی قابل پیگیری کار میکنند و حتی پس از مرگ نیز ردپای اقتصادی و شغلیشان را به آسانی نمیتوان یافت.
پیوند میان جنگ و کار در هرمزگان بیش از همه در اسکلهها و سواحل صیادی آشکار میشود. در ۱۷ تیر، حملهی آمریکا به اسکله صیادی بندر کوهستک دو صیاد جوان، امید عربی و مرتضی هرمزی، را کشت. عبدالغنی زارعی، ۱۸ ساله، و حسین نمردی، ۳۷ ساله، نیز زخمی شدند. جراحت عبدالغنی بسیار شدید بود؛ سمت چپ بدنش آسیب گسترده دید و چشم چپ خود را از دست داد. صبح حمله، امید، مرتضی و عبدالغنی مانند بسیاری از روزهای دیگر حوالی چهار صبح به اسکله رفته بودند تا برای صید آماده شوند. یکی کف قایق را بررسی میکرد، دیگری موتور را امتحان میکرد و دیگری تور را آماده میکرد. حمله در لحظهای رخ داد که روز کاری آنها هنوز عملاً آغاز نشده بود.
کوهستک نمونهای از اقتصادهای ساحلی جنوب است که در آن بخش بزرگی از زندگی خانوار به دریا وابسته است. برای بسیاری از مردان و نوجوانان، صیادی یا جاشویی نه یکی از چند امکان شغلی، بلکه تقریباً تنها امکان موجود است. در خانوادههایی که پدر بیمار، بیکار یا ازکارافتاده است، پسران نوجوان زودتر وارد بازار کار میشوند و گاه نقش اصلی در تأمین هزینههای خانواده را برعهده میگیرند. سالها جاشویی برای دیگران ممکن است در نهایت امکان خرید یک قایق دستدوم را فراهم کند، اما همین قایق نیز سرمایهای شکننده است: با یک آتشسوزی، توقیف، خرابی موتور یا حمله نظامی، چندین سال کار و پسانداز از میان میرود.
امید عربی در چنین شرایطی زندگی میکرد. پدرش را از دست داده بود. مادرش دوباره ازدواج کرده بود و ناپدری او وضعیت جسمی مناسبی نداشت. خانواده مستأجر بودند و برای پرداخت اجاره با دشواری روبهرو میشدند. امید کار میکرد تا به تأمین هزینههای خانه کمک کند. بر اساس گزارشها، قایقی که او و دیگر صیادان جوان استفاده میکردند نیز قایقی دستدوم بود و خرید چنین وسیلهای میتوانست ۴۰۰ تا ۵۰۰ میلیون تومان هزینه داشته باشد. این مبلغ حاصل سالها کار خود جوانان و کمک خانوادههایشان بود. برخی از آنها تازه نخستین یا دومین سفرهای خود را با قایقی انجام داده بودند که پس از سالها کار برای دیگران توانسته بودند تهیه کنند. در حمله به اسکله نزدیک به ۲۰ قایق نیز از بین رفت. برای اقتصاد محلی کوهستک، تخریب قایقها ضربهای مستقیم به معیشت حداقلیشان بود.
کارگرهایی که در حمله به زیرساختها جان باختند
بخش مهمی از حملهها به جغرافیای جنوب ایران زیرساختهای گوناگون، از فرودگاه تا پل، از تأسیسات مخابراتی تا انشعاب راهآهن را تخریب کرد. این حملهها همزمان جان کارگران و مزدبگیرانی را گرفت که یا در این زیرساختها مشغول کار بودند یا صرفا در آن نزدیکی بودند.
بامداد ۱۸ تیر، تأسیسات فرودگاه ایرانشهر هدف قرار گرفت. خالد قادری، نیروی کشیک ساختمان هواشناسی فرودگاه، در حملهی ایالات متحده کشته شد. گزارشهای نخست او را آتشنشان خوانده بودند، اما اطلاعات بعدی نشان داد که از پرسنل کشیک ایستگاه هواشناسی بوده است. محمدولی رئیسی، معلم ۴۷ ساله، نیز در ارتباط با همان حمله بر اثر ایست قلبی جان باخت.
حملات به جنوب شبکه مخابراتی جزایر را نیز آسیب زده بود و در ۲۱ تیر، نوح مهدوی، اسلام احمدی و کارگری به نام فرشید برای تعمیر یک دکل به جزیره فارور اعزام شدند. آنان از بندرعباس به بندرلنگه و از آنجا با قایق به جزیره رفتند. این کار خود مستلزم ساعتها سفر و کار در گرما و رطوبت شدید جنوب بود. مهدوی داخل اتاقک تجهیزات کار میکرد و دو همکارش روی دکل بودند که حمله آغاز شد. یک پرتابه پای دکل و پرتابه دیگری مستقیماً به اتاقک اصابت کرد. نوح مهدوی کشته شد. اسلام و فرشید از دکل پایین آمدند و در حالی که هنوز چند متر تا زمین فاصله داشتند، برای نجات خود مجبور شدند بپرند. آنها با دست و پای آسیبدیده خود را به آب رساندند و بیش از یک ساعت زیر صخرهها پناه گرفتند.
این کارگران نه به دلیل حضور تصادفی در محل، بلکه دقیقاً به این دلیل در معرض حمله قرار گرفتند که باید شبکهای را که حملات قبلی مختل کرده بود دوباره به کار میانداختند. به عبارت دیگر، کار نگهداری و تعمیر، که در شرایط عادی نیز در جنوب با گرما، ارتفاع، سفرهای طولانی و دشواری دسترسی همراه است، در شرایط جنگی به کاری با ریسک مستقیم نظامی تبدیل میشود.
ایالات متحده ۲۱ تیر به سایت راداری جبالبارز مربوط به فرودگاه جیرفت حمله کرد. ایمان انوریمقدم، از کارکنان اداره کل فرودگاههای استان کرمان و شاغل در بخش حراست و حفاظت فیزیکی، در حمله زخمی شد. پس از انتقال به بیمارستان مهرگان کرمان چند هفته تحت درمان قرار گرفت، اما در ۱۸ مرداد بر اثر شدت جراحات جان باخت. او متولد ۱۳۶۳ بود و یک فرزند یکساله داشت.
در خوزستان، ۲۲ تیر، ایستگاه پمپاژ زهکشی در محور ماهشهر ـ هندیجان هدف قرار گرفت. شاکر محیسنی، از کارکنان شرکت بهرهبرداری سدها، نیروگاهها و شبکههای آبیاری زهره و جراحی، هنگام انجام وظیفه کشته و منصور فیصلیزاده، از کارکنان همان شرکت، زخمی شد. اهمیت این حمله را باید در پیوند میان جنگ و بحرانهای پیشین آب و محیط زیست خوزستان دید. شبکههای آبیاری، زهکشی و پمپاژ در استانی کار میکنند که مسأله آب، کشاورزی، گرمای شدید، آلودگی صنعتی و تخریب زیستمحیطی از مدتها پیش بخشی از منازعه بر سر شرایط زندگی و کار بوده است. حمله نظامی به چنین زیرساختی تنها تخریب یک تأسیسات نیست و در صورت تداوم، میتواند بر کار کارکنان همان مجموعه، کشاورزان، کارگران فصلی و کل شبکه اقتصادی وابسته به آب اثر بگذارد.
در هرمزگان، هدف قرار گرفتن پلها و مسیرهای حملونقل نیز نیروی کار را مستقیماً درگیر کرد. در ۲۵ تیر، محمد مویدی، راننده نفتکش، در حمله به پل گریوه در محور بندرعباس ـ خمیر ـ لار کشته شد. روایت خانوادهاش نشان میدهد که حمله در میانه یک روز عادی کاری رخ داده بود. مویدی کمی پیش از حمله به خانواده تلفن زده و گفته بود از شرکت حرکت کرده است. قرار بود سفری شش یا هفت ساعته را آغاز کند و از خانواده خواسته بود دخترش را برای دیداری کوتاه بیاورند و برایش غذا و لباس بیاورند. پس از آن ارتباطشان قطع شد.
داستان محمد مویدی بخشی از وضعیت وسیعتر رانندگان جنوب را نیز نشان میدهد. اقتصاد بندری، پالایشگاهی و نفتی جنوب بدون حملونقل جادهای و رانندگان سنگین قابل تصور نیست. زمانی که پل یا جاده به هدف تبدیل میشود، راننده نفتکش، یا تریلی حامل کالاهای اساسی، از «میدان کار» به «میدان جنگ» پرتاب میشود.
در یکی دیگر از حملات همان روز، همایون چترزرین، راننده ۳۲ ساله و فرد دارای معلولیت، در حمله به پل نیمهکار در محور بندرعباس ـ تازیان ـ کهورستان کشته شد. برادر ۱۱ سالهاش نیز همراه او جان باخت. همایون تحت پوشش سازمان بهزیستی بود. برای افراد دارای معلولیت، امکان ورود به بازار رسمی کار در ایران از پیش محدودتر است و اشتغالهایی مانند رانندگی میتواند یکی از معدود راههای کسب درآمد مستقل باشد. مادر او در گفتوگویی حزنانگیز پس از کشتهشدناش میگفت او نانآور خانواده بود.
یک روز بعد، ۲۶ تیر، ایستگاه انشعاب راهآهن بندرعباس هدف قرار گرفت. رضا میرشکاری، لوکوموتیوران پایهیک، در زمان انجام وظیفه بهشدت زخمی شد و یکی از پاهایش را از دست داد. یک کارگر دیگر راهآهن نیز در همان حمله زخمی شد اما نام او منتشر نشده است.
در ۲۷ تیر نیز تونل شهید میرزایی در محور بندرعباس ـ حاجیآباد هدف قرار گرفت. شاهین لطفآذر، مهندس و سرپرست کارگاه، و محمد سلطانی، مهندس و مدیر کارگاه شرکت پایاصنعت تیران، کشته شدند. هر دو در پروژه پالایشگاه بندرعباس فعالیت میکردند. عیسی جمعیزاده، ۳۶ ساله و کارمند دادگستری فین که ریاست دفتر اجرای احکام را برعهده داشت، نیز در همان حمله جان باخت.
جنگ و تخریب مسیرهای باریک و چندگانهی معیشت حداقلی
اقتصاد جنوب ایران طی دههها به شکلی نامتوازن حول نفت، بنادر، تجارت، حملونقل و پروژههای بزرگ زیرساختی سازمان یافته است، در حالی که بخشی از جمعیت محلی همچنان در اشکال کمدرآمد و ناپایدار کار میکند. وجود پالایشگاه، بندر یا تأسیسات بزرگ صنعتی الزاماً به معنای امنیت شغلی برای ساکنان پیرامون آنها نیست. در کنار نیروی رسمی، شبکه بزرگی از پیمانکاران، کارگران پروژهای، رانندگان، نیروهای خدماتی و مشاغل خرد شکل گرفته است. بنابراین آسیبهای ناشی از تخریب زیرساخت اقتصادی در این منطقه تنها از طریق کاهش ظرفیت تولید قابل سنجش نیست؛ باید دید چه تعداد شغل موقت متوقف میشود، چه میزان درآمد روزانه از بین میرود و هزینه تخریب چگونه میان همان گروههایی توزیع میشود که پیش از این هم موقعیت برابر اقتصادی نداشتهاند.
نمونه متفاوتی از همین مسأله را میتوان در فاجعهی دیگری در قشم، هشتم مرداد دید. آمریکا با حمله به یک خانه در محله چاهتنگو، قیصر جعفری، همسرش زهرا و پسر دوسالهشان سینا را کشت و دو فرزند دیگر خانواده را زخمی کرد. قیصر تحصیلات حسابداری داشت، اما با وجود جستوجوی کار نتوانسته بود شغل مناسبی در شرکتها پیدا کند. در نتیجه با خودروی پراید مسافرکشی میکرد و گاه برای صید نیز به دریا میرفت. خانواده او نمونهای از فاصله میان تحصیلات و امکان واقعی اشتغال در اقتصاد محلی بود. همسرش از او خواسته بود برای پیدا کردن کار بهتر قشم را ترک نکند و ساعات طولانیتری کار نکند. او درآمد محدود موجود را به دوری طولانی از خانواده ترجیح میداد.
این شکل از کار در بسیاری از نقاط جنوب قابل مشاهده است: مرز میان شغلها ثابت نیست. یک نفر میتواند بخشی از روز راننده باشد، زمانی که فرصت وجود دارد به دریا برود، کار موقت بگیرد یا در شبکه خویشاوندی به کاری دیگر کمک کند. این تنوع نتیجه نبود یک منبع درآمد کافی و پایدار است. به همین دلیل نیز جنگ میتواند همزمان چند مسیر درآمدی یک خانواده را قطع کند. تخریب خودرو، قایق، اسکله یا جاده هر کدام بخشی از همان اقتصاد چندپاره را از کار میاندازد.
۱۰ شهریور بار دیگر کوهستک هدف حمله قرار گرفت. این بار یکی از کشتهشدگان محمد ملاحی، صیاد ۱۶ ساله، بود. او در عروسیای که در همان حوالی هدف قرار گرفت حضور نداشت. ملاحی با موتورسیکلت در نزدیکی دکل مخابراتی در حرکت بود که ترکش به سرش اصابت کرد. پدر محمد نیز صیاد بود. محمد در سنی مشغول به کار شده بود که بخش مهمی از نوجوانان در مناطق محروم ساحلی هنوز باید در مدرسه باشند، اما در اقتصاد خانوادههای صیاد، ورود زودهنگام فرزندان به کار امر استثنایی نیست. یکی از خواهران محمد نیز در همان حمله زخمی شد.
و نباید از یاد برد که مرگ محمد چند ماه پس از کشتهشدن امید عربی و مرتضی هرمزی در همان بندر کوهستک رخ داد.
بخش دوم: تصویر بزرگتر کار در آینهی جنگ
این وضعیت را نمیتوان جدا از بحرانهای طولانیتر جنوب ایران دید. بخشهایی از هرمزگان، خوزستان و سیستانوبلوچستان پیش از جنگ نیز با فقر، تبعیض منطقهای، بیکاری و اشتغال غیررسمی روبهرو بودند. در بسیاری از این مناطق، جمعیتهای بلوچ، عرب و دیگر گروههای بهحاشیهراندهشده همزمان با محرومیت اقتصادی، تجربهای طولانی از نابرابری سیاسی و توزیع نامتوازن منابع داشتهاند. از سوی دیگر، بحران اقلیمی و محیط زیستی نیز فشار را بر همان اشکال معیشتی افزایش داده است: گرمای شدید، خشکسالی و بحران آب در خوزستان، آسیبپذیری اکوسیستمهای ساحلی و دریایی، آلودگیهای نفتی و صنعتی و کاهش امنیت برخی مشاغل وابسته به منابع طبیعی. حالا آلودگیهای ناشی از جنگ هرمز هم بر اینها افزوده شده است. جنگ بر بستری از ثبات اقتصادی آغاز نشد؛ بر مجموعهای از بحرانهای انباشته فرود آمد.
به همین دلیل تلفات مستقیم کارگران و شاغلان جنوب تنها بیواسطهترین اثر جنگ است. جنگ در عین حال زمان کار، امنیت شغلی، درآمد، امکان رفتوآمد، هزینه حملونقل، دسترسی به محل کار، وضعیت تولید و رابطه میان کارگر و کارفرما را تغییر میدهد. تعطیلی یا کاهش فعالیت کارخانه، اختلال در زنجیره تأمین، خسارت به زیرساخت، افزایش هزینه مواد اولیه، محدودیت سوخت یا حملونقل و نااطمینانی اقتصادی میتواند به تعویق مزد، تعدیل نیرو، تشدید کار، قراردادهای بیثباتتر یا انتقال هزینههای جنگ به نیروی کار منجر شود. برای فهم وضعیت کارگران جنوب، بنابراین باید پس از کسانی که مستقیماً زیر بمباران کشته و زخمی شدند، به سراغ کسانی رفت که زنده ماندند اما شرایط کار و زندگیشان در اثر جنگ تغییر کرد. در ادامه، گزارش به همین سطح دوم میپردازد.
اعتراضهای کارگری در این دوره را نیز باید در همین زمینه دید. تجمع کارگران اخراجی فولاد شادگان در یکم شهریور، اعتراض کارگران مهندسی ارگ و پی چابهار پس از آن، یا اعتراض کارکنان پیمانکاری شهرداری شوش همگی حول خواستههای بسیار مشخص شکل گرفتهاند: پرداخت مزدهای عقبافتاده، بازگشت به کار، تعیین تکلیف قرارداد، حفظ شغل و برخورداری از بیمه. بازنشستگان تأمین اجتماعی در شوش نیز در تجمعهای خود بر پرداخت مطالبات، درمان رایگان و ایجاد بیمارستان ملکی تأکید کردهاند. اعتراض در این موارد عمدتاً نه برای کسب امتیازی تازه، بلکه برای دستیابی به حقوقی بود که پیشتر در رابطه کار یا بیمهای به رسمیت شناخته شده است.
تعدیل، اخراج و بیکاری
در اوایل شهریور، دبیر اجرایی خانه کارگر هرمزگان از بیکاری حدود ۲۰ هزار کارگر در استان خبر داد. هتل پنجستاره خلیج فارس بندرعباس پس از چهار ماه تعطیلی نیروهای خود را کنار گذاشته بود، شرکتهای فعال در اسکله شهید رجایی دست به تعدیل زده بودند، برخی واحدها کارگران را فقط برای ۱۰ روز در ماه نگه میداشتند و بعضی دیگر آنان را برای دریافت بیمه بیکاری به اداره کار معرفی کرده بودند. پیشتر نیز ۲۵۰ کارگر فولاد مادکوش در منطقه ویژه صنایع معدنی و فلزی خلیج فارس تعدیل شده بودند. به گفته همان مقام کارگری، در یک شرکت نزدیک به هزار نفر کار خود را از دست داده بودند.
در بخش هتلداری، هتل هرمز بندرعباس حدود ۱۵۰ نفر از کارکنان بخشهای خانهداری، نظافت، آشپزخانه و باغبانی را کنار گذاشت و هتل همای این شهر تنها تعداد اندکی از نیروهای اصلی خود را حفظ کرد. در اسکله شهید رجایی، برآورد فعالان کارگری از بیکاری بیش از دو هزار نفر حکایت داشت. حمله به مجتمع کشتیسازی شهید درویشی نیز به انبارها و بخشهای زیرساختی آن آسیب زد و فعالیت شرکتهای اطراف را مختل کرد و حدود ۵۰۰ کارگر در این مجتمع اخراج شدند. در فولاد نیز تعدیل ادامه داشت. مسأله تنها تعطیلی کامل نبود: برخی کارگرانی که در محل کار باقی مانده بودند از نصفشدن پرداختیها، حذف اضافهکاری و استمرار معوقات مزدی خبر میدادند.
این وضعیت بخش مهمی از نیروی کار صنعتی را به سمت مشاغل غیررسمیتر راند. یک کارگر کشتیسازی گفته بود پس از پایان شیفت برای جبران کمبود درآمد با تاکسی اینترنتی کار میکند. کارگر متخصصی از پالایشگاه نیز پس از توقف کار شرکتهای پیمانکاری به مسافرکشی روی آورده بود و از همکار دیگری گفته بود که برای تأمین معاش کنار جاده بنزین میفروشد.
وضعیت ترخیصکاران و نیروهای شرکتهای فعال در بندر شهید رجایی نمونه روشنتری از نحوه انتقال هزینه جنگ به کارگر است. یاسر، از کارکنان باسابقه یک شرکت ترخیصکاری، ۱۰ شهریور به خبرگزاری «ایلنا» گفته بود چهار ماه است نه سر کار رفته و نه حقوق گرفته است. با آغاز جنگ و کاهش ورود کشتیها، مدیر شرکت از کارکنان خواسته بود تا پایان بحران در خانه بمانند. اما این «تعطیلی موقت» به وضعیتی طولانی تبدیل شد که در آن نه کارگر رسماً اخراج شده بود تا بتواند حقوق و سنوات خود را مطالبه کند، نه نامه عدم نیاز گرفته بود تا برای بیمه بیکاری اقدام کند. کارگران در فاصله میان اشتغال و اخراج نگه داشته شده بودند؛ وضعیتی که شرکت را از هزینه اخراج رسمی دور نگه میداشت و هزینه انتظار را به نیروی کار منتقل میکرد.
کارگر دیگری از شرکت سینا در همان گزارش به خبرنگار «ایلنا» گفته بود که در شرایطی که تورم بهشدت افزایش یافته، شرکت همچنان بخشی از حقوق سال قبل را پرداخت میکند و «شرایط جنگی» را دلیل کاهش پرداختها عنوان میکند. در عین حال او اشاره کرده بود که فعالیت بندر کاملاً متوقف نشده و از اسفند سال قبل تا زمان گفتوگو شمار زیادی کانتینر جابهجا شده است. مسأله بنابراین فقدان مطلق فعالیت اقتصادی نبود، بلکه چگونگی تقسیم هزینه کاهش فعالیت بین شرکت و کارگر بود. در این وضعیت، کاهش درآمد بنگاه میتواند به کاهش روزهای کار، تأخیر مزد، حذف اضافهکاری یا تعلیق نیروی انسانی ترجمه شود، بیآنکه الزاماً رابطه کاری به طور رسمی خاتمه پیدا کند.
پیمانکاری یکی از مجراهای اصلی این انتقال هزینه است. نمونه پتروناد ماهشهر از این جهت قابل توجه است. حدود یکصد کارگر بومی که در پروژههای این مجموعه کار کرده بودند، پس از پایان کار پروژه بلاتکلیف و بیکار شدند و برخی برای تأمین زندگی به کار روزمزد روی آوردند. پتروناد در پاسخ اعلام کرد این افراد نیروی مستقیم یا طرف قرارداد شرکت نبودهاند و پیمانکاران برای پروژههای موقت آنها را استخدام کرده بودند؛ بنابراین مسئولیت اشتغال آنان متوجه پیمانکار است.
این مسأله در فولاد شادگان نیز دیده میشود. حدود یکصد کارگر پیمانکاری که در ساخت و تکمیل مجتمع مشارکت داشتند، پس از تکمیل پروژه بهتدریج اخراج شدند. برخی میگفتند کارخانه را «از صفر» ساختهاند و سالها در پروژه کار کردهاند، اما پس از پایان مرحله ساخت دیگر جایی در ساختار اشتغال واحد نداشتند. یکی از آنان با پنج سال سابقه کار پیمانکاری به «ایلنا» گفته بود از ابتدای سال بیکار است و حتی خودرویی ندارد که پس از اخراج با آن مسافرکشی کند. کارگران اول شهریور در برابر مجتمع تجمع کردند و خواهان بازگشت به کار شدند.
در تراورس اندیمشک نیز حدود ۲۰۰ کارگر در آغاز شهریور درباره آینده شغلی خود ابراز نگرانی کردند. مشکل تولید و برنامه انتقال بخشی از نیروها، به گفته کارگران، با تهدید به اخراج در صورت مخالفت همراه شده بود.
به عبارت دیگر، جنگ وارد بازار کاری شد که پیش از آن نیز امنیت شغلی در آن ضعیف بود. کاهش تولید، تغییر پروژه یا تصمیم مدیریتی در چنین ساختاری میتواند به سرعت به انتقال اجباری، حذف نیرو یا تهدید به اخراج منجر شود.
تعویق دستمزدهای حداقلی
تعویق مزد نیز در این دوره به مسألهای مشترک در بخشهای مختلف جنوب تبدیل شده بود. 30 کارگر نگهبان خطوط ریلی در محور ایرانشهر به بزپیران شهریور اعتراض کردند که حدود پنج ماه مزد نگرفته اند. دریافتی آنان در صورت پرداخت نیز در حد حداقل دستمزد بود. کار آنها از حدود پنج صبح آغاز میشد و تا نزدیک غروب ادامه داشت؛ بدون تأمین منظم غذا و با محل استراحتی که، به گفته کارگران، اغلب زیر پلها بود. آنها در گرمای سیستانوبلوچستان موظف بودند از خطوط راهآهن مراقبت کنند و مانع سرقت یا بازشدن پیچهای ریل شوند، اما پنج ماه کار آنان هنوز به مزد تبدیل نشده بود.
در همان استان، کارکنان شرکتی دانشگاه علوم پزشکی ایرانشهر از دو ماه تأخیر در پرداخت حقوق تیر و مرداد خبر دادند. به گفته آنان، مشکل به دو ماه محدود نبود و تأخیر در پرداخت مزد به روالی تکرارشونده تبدیل شده بود. حتی مزایایی چون حق لباس نیز پنج سال پرداخت نشده بود. این وضعیت در بخشی از نظام درمان رخ میداد که خود در دوران جنگ باید پاسخگوی فشار بیشتر بر مراکز درمانی و مجروحان باشد. اما بار اضافی بحران مثل همیشه بر دوش مزدبگیران قرار میگیرد.
کارگران شرکت فنی مهندسی ارگ و پی چابهار نیز دوم شهریور در اعتراض به سه ماه مزد معوق تجمع کردند. اعتراض آنان تنها به تأخیر در حقوق محدود نبود و از تبعیض در شرایط رفاهی و حتی کیفیت غذای ارائهشده به گروههای مختلف نیروی کار شکایت داشتند. در شرکت ساحل صید کنارک نیز کارگران علاوه بر دو ماه حقوق عقبافتاده، از مشکلات بیمه درمانی خبر دادند و گفتند برخی از آنان حتی برای استفاده از بیمارستانهای ملکی تأمین اجتماعی با مشکل پذیرش روبهرو شدهاند.
در شهرک صنعتی پسابندر ۳۵ کارگر صنایع غذایی سیمای چابهار دو ماه مزد طلبکار بودند. کارگران گفته بودند پیگیری همین مطالبات میتواند با تهدید کارفرما همراه شود.
در هرمزگان، کارگران شرکتهای نفتی کوهمبارک جاسک نیز مطالبات معوقه داشتند و موضوع تا تعیین ضربالاجل از سوی دادستان شهرستان پیش رفت. بخشی از معوقات پس از پیگیری پرداخت شد، اما کارگران همچنان خواهان پرداخت باقیمانده بودند. در کیش چوب نیز کارگران از سه ماه حقوق و عیدی پرداختنشده خبر دادند. در شوش، ۱۸۰ کارگر پیمانکاری شهرداری تا دهم شهریور حقوق مرداد را نگرفته بودند و برای دریافت مزد میان پیمانکار و شهرداری سرگردان بودند: پیمانکار پایان قرارداد خود را دلیل عدم پرداخت میدانست و کارگران هنوز نمیدانستند پیمانکار بعدی چه زمانی کار را تحویل خواهد گرفت.
این شکل از رابطه کار، یعنی قرارگرفتن کارگر میان چند سطح مسئولیت، در بخش بزرگی از موارد تکرار میشود. شرکت مادر به پیمانکار ارجاع میدهد، پیمانکار به کارفرمای اصلی یا پایان قرارداد، کارفرمای دولتی به محدودیت بودجه، و سازمان بیمهگر به وضعیت قرارداد یا سوابق بیمه. نتیجه آن است که کارگر برای یک فعالیت اقتصادی مشخص کار کرده اما هنگام مطالبه مزد، بیمه یا حق بازگشت به کار با شبکهای از اشخاص حقوقی روبهرو میشود که مسئولیت میان آنها پراکنده شده است. جنگ این ساختار را ایجاد نکرده است، اما بحران جنگی ظرفیت آن را برای سلب مسئولیت افزایش داده است.
همزمان، ارزش واقعی همان مزدهای معوق نیز با سرعت کاهش میکرد. در مرداد ۱۴۰۵، تورم سالانه کشور به ۶۹,۹ درصد و تورم نقطهبهنقطه به ۸۹ درصد رسید. قیمت خوراکیها و آشامیدنیها نسبت به سال قبل ۱۲۷,۵ درصد افزایش یافت و نرخ تورم برای دهکهای پایین از دهکهای بالاتر بیشتر بود. در هرمزگان، فعالان کارگری هزینه سبد معیشت یک خانوار را حدود ۹۰ میلیون تومان برآورد میکردند، در حالی که حداقل دریافتی یک کارگر حدود ۱۷ تا ۱۸ میلیون تومان عنوان میشد. بنابراین تأخیر دو، سه یا پنجماهه در پرداخت مزد فقط تعویق دریافت یک مبلغ ثابت نیست؛ در شرایط تورمی، ارزش همان طلب در فاصله میان انجام کار و دریافت مزد نیز کاهش مییابد.
فشار هزینه زندگی در جنوب ویژگیهای خاص خود را نیز دارد. گرمای طولانی و رطوبت بالا هزینه برق و سرمایش را به بخشی ضروری از مخارج خانوار تبدیل میکند و همزمان شرایط کار فیزیکی را سختتر میسازد. در هرمزگان، گزارشهایی از کار در دمای بیش از ۵۰ درجه وجود دارد، در حالی که بخشی از نیروی کار با کاهش حقوق یا حذف اضافهکاری مواجه بوده است.
در سوی دیگر این مناسبات، گروهی حتی پیش از ورود به رابطه کار رسمی از بسیاری از حقوق اجتماعی حذف شدهاند. گزارش خبرگزاری «ایلنا» دربارهی فرهاد قربانجلی، کارگر بلوچ فاقد شناسنامه، این لایه از مسأله را نشان میدهد. فرهاد که هنوز به بیستسالگی نرسیده بود و تنها نانآور خانوادهای پنجنفره بود، از نوجوانی جمعآوری ضایعات میکرد و بعد جوشکاری آموخته بود. او هنگام کار دستگیر شد و به دلیل نداشتن شناسنامه در معرض انتقال به اردوگاه و رد مرز به افغانستان قرار گرفت، با وجود آنکه خانوادهاش برای دریافت مدارک هویتی اقدام کرده بودند.
آنچه از کنار هم گذاشتن این موارد به دست میآید، تشدید و انباشت بحران برای نیروی کار جغرافیای جنوب ایران است که پیش از این نیز بهشدت متزلزل بود. به عبارت دیگر، جنگ به عامل اثرگذار و تشدیدکنندهی دیگر بر مناسبات کاریای بدل شده است که پیش از آن نیز پرمخاطره بود و ظرفیت خانوار برای جذب شوکای همچون شوکِ جنگ را محدود کرده بود.
داوطلب وبسایت داوطلب