تارنمای داوطلب: تاریخ پویایی فعالیت تشکیلاتی و سازماندهی شده در ایران، آینهای تمامنما از نسبت مستقیم میان «امنیت روانی» و «حیات تشکلهای صنفی» است. اگر به حافظهی جمعی نیمقرن اخیر بنگریم، در مییابیم که هرگاه سایهی سنگین بحرانهای مختلف اجتماعی و سیاسی بر سر جامعه گسترده شده، فعالیتهای نظاممند صنفی و تشکیلاتی به شکلی معنادار به حاشیه رفته یا به کلی متوقف شدهاند.
این تجربه، پدیدهای نوظهور نیست. دست کم در سالهای پس از انقلاب و در طول هشت سال جنگ ایران و عراق، زمانی که تمامیت ارضی و امنیت زیستی جامعه در اولویت مطلق قرار گرفت، فعالیت نهادهای صنفی و کارگری—که میتوانستند بازوی نظارتی و حمایتی جامعه باشند—تحت تاثیر ضرورت «بقا» و البته «محدودیتهای اقتصادی و امنیتی» قرار گرفت. در آن دوران، «بقا» به تنها مانیفست قابلقبول تبدیل شده بود و هرگونه کنش تشکیلاتی که خارج از این دایره تعریف میشد، عملاً عقیم میماند. این الگو، سالها بعد در جریان اعتراضات گستردهی اجتماعی نیز تکرار شد؛ دورههایی که در آن، تکانههای شدید سیاسی و اجتماعی، شکافهای طبقاتی را به حداکثر رساند و فضای تنفس نهادهای واسط—یعنی تشکلها و گروههای صنفی—را چنان تنگ کرد که حتی درک ضرورت وجودی آنها در سایهی شرایط اضطراری گم شد.
وضعیت ماههای اخیر در ایران، بازتولید همین وضعیت «اضطرار مزمن» است. امروز در حالی که ایران با تورمهای افسارگسیخته، تنشهای منطقهای با بازیگرانی چون اسرائیل و آمریکا و سایهی سنگین جنگ دستبهگریبان است، جامعه و افکارعمومی با خلاء عمیقی در فعالیتهای صنفی مواجه است. نبود نشانههایی از پویایی تشکلها و گروههای کارگری در این ایام، لزوماً به معنای «فقدان آگاهی» یا «بیتفاوتی طبقاتی» نیست؛ بلکه نشانه این است که جامعه دوباره به همان مرحلهی «دفاع غریزی» پرتاب شده است. در چنین شرایطی وقتی خانه در حال آتش گرفتن است، پرسش از «ساختار معماری» یا «چیدمان اتاقها»—که استعارهای از تشکلسازی است—جای خود را به تلاش برای «گریز از شعلهها» میدهد. در چنین شرایطی، بقا نه یک انتخاب، بلکه تنها سنگر باقیمانده است. اما آیا میتوان در چنین شرایطی به مطالبهگری از طریق اراده جمعی و سازماندهی _ولو همان سازماندهی ناقص و نه چندان مستقل و دموکراتیک_امیدوار بود؟!
شواهد عینی از تحرکات کارگران در نقاط مختلف کشور گویای این واقعیت است که این روزها مطالبات معیشتی—شامل پرداخت معوقات و تأمین سبدِ حداقلهای زندگی—بر هر چیز دیگری سایه افکنده و هرگونه تلاش یا مطالبه برای «سازماندهی نهادی و تشکیلاتی» عملا به حاشیه رفته است. با این حال نباید این فروکاستن مطالبات را به «فقدان آگاهی» نسبت داد؛ بلکه این امر، بازتاب یک واقعیت بنیادین روانشناختی و اقتصادی است که در شرایطی که فرد در حال «بقا» است، سازماندهی نه یک اولویت عملیاتی، که یک مطالبه «لوکس و دستنیافتنی» به نظر میرسد.
زندگی در موقعیت «بقا» چگونه وضعیتی است
موقعیت بقا برای یک کارگر در ایران امروز با بحرانهای مختلف، فراتر از یک وضعیت اقتصادی و یک حالت وجودی(Existential State) است. کارگری که در این موقعیت است؛ تمام توان ذهنی خود را صرف «حساب و کتابهای لحظهای» میکند: «چگونه اجاره را بدهم؟»، «آیا این ماه پول برای خرید دارو هست؟»، «اگر فردا کارفرما عذر مرا بخواهد، چه کنم؟». این تمرکز شدید، جایی برای تفکر درباره «استراتژیهای بلندمدت جمعی» باقی نمیگذارد.
در عین حال، او در وضعیت «انجماد» است. در ادبیات روانشناسی، وقتی تهدید دائمی و غیرقابلکنترل است، انسان به جای «جنگ» یا «گریز»، به حالت «انجماد» (Freeze) میرود. کارگر در این شرایط سعی میکند کمترین تحرک اعتراضی را از خود نشان دهد تا از تیررس اخراج یا تبعات امنیتی دور بماند.
در چنین وضعیتی، کارگر هیچ چشماندازی از آینده (حتی یکماه آینده) ندارد و انگیزهای برای سرمایهگذاری «زمان» بر روی تشکیلاتی که شاید سالها بعد به نتیجه برسد، نخواهد داشت.
در ایران امروز، سایه جنگ و تنشهای بیرونی، این وضعیت را به یک «اضطراب هستیشناسانه» بدل کرده است. وقتی امنیت ملی و کل ساختار جامعه زیر فشار است، فرد به طور ناخودآگاه خود را به کوچکترین واحدهای قابل کنترل (خانواده و معیشت شخصی) محدود میکند.
هرم نیازها و اولویت «سیر بودن» بر «مشارکت»
آشناترین نظریه برای ارزیابی اهمیت برآورده شدن نیازهای اساسی انسان به ترتیب الویت، نظریه هرم مزلو است. طبق هرم «آبراهام مزلو»، انگیزه انسان بر اساس سلسلهمراتبی از نیازها شکل میگیرد. نیازهای فیزیولوژیک (غذا، مسکن، حقوق) در پایه هرم هستند. بر این اساس، سازماندهی و تشکیل اتحادیه در سطوح میانی (تعلق) و سطوح بالایی (احترام و خودشکوفایی) قرار میگیرد. بنابراین نمیتوان از کسی که در لایه اول (بقا) با تهدید گرسنگی یا بیخانمانی روبهرو است، انتظار داشت که انرژی خود را صرف لایه سوم یا چهارم (تشکلیابی) کند. تا زمانی که حقوق، «هزینه زندگی» را پوشش ندهد، کارگر در یک «چرخه معیوب» گیر افتاده است:
کار بیشتر برای بقا -> خستگی مفرط -> نبود زمان برای فکر کردن یا تشکل -> ضعیفتر شدن طبقه کارگر
چرا مطالبات معیشتی ارجحیت پیدا میکند؟
با در نظر گرفتن این الویتبندی، مطالبات معیشتی «مطالبات غیرقابلتعویق» هستند. کسی که دستمزدش پرداخت نشده، «آیندهای» ندارد که بخواهد برایش برنامهریزی کند. پرداخت دستمزد به معنای «خریدن زمان» است. کارگر میداند که اگر دستمزدش پرداخت شود، شاید بتواند یک ماه دیگر دوام بیاورد و در این یک ماه، بتواند برای قدم بعدی فکر کند. اما تشکلیابی در حالی که شکم خانواده خالی است، به مثابه «ساختن سقف خانه پیش از پیریزی» است.
در این میان، بسیاری تصور میکنند با «آگاهیبخشی» یا «دعوت به سازماندهی»، کارگر از این وضعیت خارج میشود. این یک خطای استراتژیک است. برای اینکه کارگر از وضعیت بقا به سمت کنشگری هدفمند و تشکلیابی عبور کند، چند شرط اساسی لازم است که نخستین مورد آن ایجاد «امنیت نسبی» است. تشکل نمیتواند در محیطی که هر لحظه ممکن است با یک تصمیم دفعی کلان، کل معیشت فرد نابود میشود، رشد کند. کارگر، زمانی به فکر تشکل میافتد که بداند «حداقلی» از قانون و حمایت شغلی وجود دارد که جان او را در برابر اخراج ناگهانی حفظ میکند.
شرط دیگر، کارکردگرایی تشکل به مثابه ابزار بقاست. راه برونرفت از «بقا» این نیست که از آن فرار کنیم، بلکه باید آن را در خدمت تشکل درآوریم. تشکلهایی موفق میشوند که در ابتدای راه، «خدمات زیستمحور» ارائه دهند؛ مثل تعاونیهای تامین کالا، صندوقهای همیاری برای روزهای بیکاری، یا شبکههای حقوقی برای مقابله با اخراج. اگر کارگر حس کند تشکل برای «بقا»ی او مفید است، به آن ملحق میشود.
و شرط بعدی این است که باید فشارهای معیشتی به سطحی برسد که «نفس کشیدن» برای کارگر ممکن شود. وقتی کارگر مجبور است سه شیفت کار کند، هیچ ظرفیتی برای سازماندهی ندارد و شرط خروج از وضعیت بیشکلی، دستیابی به «زمانی آزاد» و «حداقلی از رفاه» برای سازماندهی تشکیلاتی است.
به عبارتی میتوان چنین نتیجه گرفت که تلاش کارگران در ایران امروز برای دستمزد به موقع و کافی، یک «انتخاب سیاسی» نیست؛ بلکه یک «ضرورت بیولوژیک و اخلاقی» است. بنابراین نباید این مطالبات را «تقلیلگرایانه» دید. برعکس، این مطالبات دقیقاً در حال دفاع از همان سنگری هستند که اگر سقوط کند، دیگر هیچ نهاد و تشکلی در آن باقی نخواهد ماند.
برونرفت از وضعیت بقا، نه با شعار، بلکه با ایجاد ساختارهای کوچک محافظتکننده شروع میشود. کارگر امروز باید درک کند که تشکل، «هزینه» نیست، بلکه «سپر» است. اما این «سپر» تنها زمانی ساخته میشود که او بداند این ابزار، در همان لحظات بحرانیِ بقا، دست او را میگیرد، نه اینکه فقط روی کاغذ، از آیندهای حرف بزند که هنوز به آن نرسیده است. تشکل واقعی، نهادی است که برای بقای فردی، راهکارهای جمعی ارائه میدهد.
داوطلب وبسایت داوطلب