تارنمای داوطلب: واسلاو هاول در سخنرانی «کالبدشناسی نفرت» در سال ۱۹۹۰، هنگام تأمل درباره کسانی که از او «نفرت» داشتهاند، به نکتهای اشاره میکند که برای فهم این پدیده اهمیت دارد. مضمون سخن او این است که نفرتورزان، در تجربه او، لزوماً آدمهایی تهی، منفعل یا بیتفاوت نبودهاند؛ آنها خواستهها و مطالباتی داشتهاند و گاه دیگران را مانع تحقق آنها میدیدهاند. هاول از این مشاهده به تأملی درباره ریشههای نفرت میرسد و به نکتهای متناقض درباره این پدیده اشاره میکند.« نفرت، همچون عشق، میتواند نگاه انسان را به دیگری گره بزند؛ تا جایی که فرد نهفقط به موضوع نفرت خود وابسته میشود، بلکه بخشی از هویت خویش را نیز در نسبت با او تعریف میکند. این مشاهده راهی برای فهم یکی از سازوکارهای دشمنسازی میگشاید. وضعیتی که در آن دیگری فقط مخالف یا منتقد ما نیست، بلکه به محور تعریف هویت و مرزبندیهای ما تبدیل میشود.»

تبارشناسی نفرت از «دیگری»
در فرهنگ و ادبیات ایران، نفرتورزی را نمیتوان صرفاً به دشمنی فردی یا خصومت میان گروهها فروکاست؛ این پدیده در روایتهای تاریخی، ادبیات سیاسی و مرزبندیهای اخلاقی نیز بازتاب داشته است. در ادبیات کلاسیک فارسی، از یک سو با ستایش مدارا و پرهیز از کینهتوزی روبهرو هستیم و از سوی دیگر، با روایتهایی که جهان را به دو قطب خیر و شر تقسیم میکنند و مخالف را در جایگاه دشمن یا بدخواه مینشانند. در ادبیات حماسی، منازعه میان ایران و انیران و در متون اخلاقی، عرفانی و البته مذهبی، تقابل نیکی و بدی، نمونههایی از صورتبندی «خودی» و «دیگری» هستند که میتوانند به عنوان پسزمینههای شکلگیری یا بازتولید این پدیده در محافل اجتماعی ایران معاصر نیز مورد توجه قرار گیرند.با این همه برای تبارشناسی نفرت، مهمتر آن است که بررسی کنیم در چه شرایطی خصومت در قالب روایتهای جمعی معنا مییابد و به الگویی برای داوری درباره انسانها بدل میشود.
اگر در تاریخ معاصر ایران دقیق شویم، مرزبندی میان خودی و غیرخودی در گفتمانهای سیاسی مختلف، از سلطنتطلبی و ملیگرایی تا چپگرایی و اسلامگرایی، صورتهای متفاوتی داشته است؛ از برچسبزنی به مخالفان تا محرومکردن آنان از حق نمایندگی مردم یا سخنگفتن از منافع عمومی. بااینحال، برای پرهیز از تعمیم شتابزده، باید میان نقد سیاسی، منازعه ایدئولوژیک و نفرتپراکنی تمایز گذاشت. مسئله زمانی جدی میشود که مخالف نه فردی با دیدگاهی متفاوت، بلکه موجودی نامشروع، فاسد یا سزاوار حذف تصویر شود. از این منظر، تبارشناسی نفرت در ایران به معنای جستوجوی یک ریشه ثابت و ازلی در «فرهنگ ایرانی» نیست؛ بلکه بررسی تاریخی سازوکارهایی است که در دورهها و موقعیتهای مختلف، مرزهای تعلق را ساختهاند و گاه طرد دیگری را به امری طبیعی یا حتی اخلاقی تبدیل کردهاند.
به این معنا، نفرت الزاماً از جایی آغاز نمیشود که دو نفر یا دو گروه از ابتدا با یکدیگر دشمن باشند. گاهی نقطه شروع آن اختلاف بر سر منافع، ارزشها، هویت یا تصویری است که از آینده داریم. مسئله از جایی تغییر میکند که طرف مقابل دیگر کسی با دیدگاهی متفاوت تلقی نمیشود، بلکه به مانعی در برابر حقیقت یا عاملی برای همه ناکامیها تبدیل میشود. در چنین شرایطی، اختلاف به نشانهای از بدخواهی تبدیل میشود و حذف دیگری بهتدریج جای تلاش برای فهمیدن او را میگیرد.
اهمیت بحث هاول در این است که نفرت را صرفاً احساسی منفی نسبت به دیگری نمیبیند. در منطق نفرت، دیگری ممکن است به یکی از محورهای اصلی جهان ذهنی فرد تبدیل شود، حضوری که حتی در غیابش، رفتارها، داوریها و تصمیمهای فرد را شکل میدهد. در چنین وضعیتی، هویت فرد یا گروه نه فقط بر اساس آنچه میخواهد و به آن باور دارد، بلکه بر اساس آنچه با آن مخالفت میکند و کسانی که باید در برابرشان بایستد ساخته میشود و در عین حال دشمن به مرجعی برای تعریف خود تبدیل شده و مرزبندی با او، نشانهای از وفاداری به جمع به شمار میرود.
اقتصادهای عاطفی چگونه شکل میگیرند
این سازوکار در مناسبات سیاسی و اجتماعی اهمیت ویژهای دارد؛ بهخصوص در شرایطی که گروهها برای حفظ هویت، جلب حمایت یا بسیج نیروها به مرزبندی با دیگران متکی میشوند. در چنین شرایطی، باید پرسید اختلاف چگونه به دشمنی تبدیل میشود و این فرایند چه اثری بر امکان همکاری میان افرادی میگذارد که با وجود اختلافهایشان، با مسائل و مطالبات مشترک روبهرو هستند.
سارا احمد در مقاله «اقتصادهای عاطفی» » نشان میدهد که عواطف را نمیتوان صرفاً تجربههایی خصوصی دانست که در درون افراد شکل میگیرند و همانجا باقی میمانند. احساساتی مانند ترس، خشم و نفرت در گردش میان افراد، نشانهها، روایتها و بازنماییها معنا پیدا میکنند. این عواطف میتوانند افراد را به یکدیگر نزدیک کنند و همزمان فاصله میان آنان و گروهی دیگر را افزایش دهند. به این معنا، احساس تعلق به یک جمع همیشه فقط از شباهتها و پیوندهای درونی آن جمع ساخته نمیشود و گاهی تعریف اینکه چه کسی به این جمع تعلق ندارد نیز در ساختن هویت آن نقش تعیینکنندهای دارد.
وقتی یک گروه بارها با واژههایی مانند «خائن»، «فاسد»، «نادان» یا «دشمن» توصیف میشود، این برچسبها صرفاً اطلاعاتی درباره آن گروه را منتقل نمیکنند، بلکه تکرارشان میتواند مجموعهای از احساسات و پیشداوریها را به نام آن گروه گره بزند؛ بهگونهای که مخاطب پیش از مواجهه با استدلال یا رفتار یک فرد، او را از خلال تصویری از پیش ساختهشده ببیند. در این وضعیت، نفرت به احساسی آماده برای تفسیر رفتارهای بعدی تبدیل میشود. حتی سکوت، مخالفت یا تلاش برای گفتوگو نیز ممکن است بهعنوان نشانهای از همان بدخواهی مفروض تفسیر شود.
قربانیکردن دیگری، راهی برای کاهش تنشهای درونی؟!
رنه ژیرار در آثار خود، بهویژه «خشونت و امر قدسی» و « سازوکار قربانیسازی (بُزِ قربانی)»، سازوکار دیگری را برای فهم این فرایند پیش میکشد و آن این است که جوامع و گروهها در شرایط تنش و بحران ممکن است پیچیدگی تعارضهای خود را به وجود یک فرد یا گروه نسبت دهند و با نشانهگذاری او بهعنوان عامل بحران، نوعی وحدت موقت ایجاد کنند. در این چارچوب، قربانیکردن دیگری میتواند به راهی برای کاهش تنشهای درونی تبدیل شود؛ گویی با شناسایی و طرد مقصر، نظم ازدسترفته دوباره برقرار خواهد شد.
این نگاه به معنای آن نیست که هر انتقاد یا معرفی مسئولیت، مصداق قربانیسازی است. مسئله زمانی شکل میگیرد که یک فرد یا گروه به دلیل اصلی بروز همه مشکلات تبدیل شود و طرد او جای مواجهه با عوامل واقعی بحران را بگیرد. در چنین شرایطی، حذف نمادین یا اجتماعی یک «مقصر» میتواند احساس همبستگی ایجاد کند، بیآنکه لزوماً مسئلهای را حل کرده باشد.
از ملتِ خودی تا اپوزیسیون خودی
این سازوکارها در سیاست ایران زمینهای قابل بررسی دارند. جمهوری اسلامی طی دههها، در بخشهایی از گفتمان رسمی خود، میان کسانی که در چارچوب ایدئولوژیک و سیاسی نظام تعریف میشوند و کسانی که بیرون از آن قرار میگیرند مرز کشیده است. در چنین گفتمانی، مرز میان حکومت و جامعه گاهی چنان ترسیم میشود که گویی نظام سیاسی نماینده طبیعی و بیواسطه «مردم» است و مخالفان آن، نه بخشی از جامعه با دیدگاههایی متفاوت، بلکه بیرون از جمع مشروع یا در تقابل با آن قرار دارند.
پژوهش کجتیل سلوییک درباره گفتمان «علی خامنهای» دومین رهبر جمهوری اسلامی در تفکیک «خودی» و «غیرخودی» نشان میدهد که این مرزبندی چگونه میتواند به ابزاری برای مشروعیتبخشی به اقتدار سیاسی تبدیل شود. در این چارچوب، ساختن یک «ما»ی ایدئولوژیک، مخالفان را بهعنوان دیگری نامشروع معرفی میکند و به حاشیهراندن آنان را توجیهپذیر میسازد. شبنم ج. هالیدی نیز در پژوهشی درباره گفتمان پوپولیستی جمهوری اسلامی نشان میدهد که چگونه «خود» نظام از حیث سیاسی میتواند در گفتار رسمی با مفهوم «مردم» هممعنا شود؛ هممعناشدنی که امکان بهرسمیتشناختن تکثر واقعی جامعه را محدود میکند.
اما بررسی نفرت و حذف در سیاست ایران نمیتواند به گفتمان رسمی حکومت محدود بماند. در سالهای اخیر، بهویژه در فضای شکلگرفته پس از موجهای اعتراضی ۱۳۸۸، ۱۳۹۶، ۱۳۹۸، ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴، در بخشهایی از عرصههای متعلق به مخالفان یا منتقدان سیاستهای حکومت نیز میتوان نمونههایی از مرزبندیهای سخت هویتی، برچسبزنی و طرد سیاسی را بررسی کرد. در این فضا، اختلاف با یک جریان سیاسی ممکن است بهجای نقد مواضع و عملکرد آن، به حمله به هویت و مشروعیت تمام کسانی تبدیل شود که به آن جریان نزدیکاند. گاهی نیز افرادی که بر ضرورت استقلال، تکثر یا حفظ فاصله از جریانهای سیاسی مشخص تأکید میکنند، بهجای آنکه بهعنوان بخشی از جامعه متکثر مخالفان به رسمیت شناخته شوند، با اتهامهایی روبهرو میشوند که حق حضور و سخنگفتن آنان را زیر سؤال میبرد.
پژوهش هورنـاز کشاورزیان و نیکول استوارت درباره بخشی از گفتمان آنلاین پیرامون جنبش «زن، زندگی، آزادی» نمونهای برای بررسی این مسئله فراهم میکند. این پژوهش نشان میدهد که چگونه برخی روایتهای مبتنی بر وحدت ملی و بازگشت به هویت تاریخی مطلوب، میتوانند به تصویری یکدست از ملت متکی شوند و با تکثر و افق رهاییبخش جنبش فمینیستی تعارض پیدا کنند. اهمیت این مطالعه در آن نیست که بتوان بر اساس آن همه مخالفان حکومت یا یک گرایش سیاسی را یکسان دانست؛ بلکه نشان میدهد زبان وحدت، اگر با تعریفی انحصاری از هویت همراه شود، میتواند به ابزاری برای بهحاشیهراندن صداهای متفاوت تبدیل شود.
البته این دو سطح را نباید همتراز دانست. حکومت از امکانات نهادی، رسانهای، قضایی و امنیتی برخوردار است و مرزبندیهای آن میتواند به محرومیت سازمانیافته، سرکوب و مجازات منجر شود اما طرد و نفرتپراکنی در میان نیروهای مخالف، هرچند میتواند برای افراد و روابط جمعی مخرب باشد، لزوماً از همان قدرت و پیامد برخوردار نیست. مقایسه این دو تنها از آن جهت مفید است که نشان میدهد منطق «ما و آنها» میتواند در موقعیتهای متفاوت بازتولید شود؛ نه از آن جهت که مسئولیتها یا قدرت طرفهای درگیر یکسان است.
نکته مهمتر آن است که هیچ جریان سیاسی یا اجتماعی صرفاً به دلیل مخالفت با حکومت، از بازتولید منطق طرد مصون نمیماند. مخالفت با اقتدارگرایی بهخودیخود به معنای پذیرش تکثر نیست، همانطور که دفاع از آزادی نیز تنها زمانی معنا پیدا میکند که حق مخالفت، نقد و حضور کسانی را که با ما همنظر نیستند به رسمیت بشناسیم. اگر «مردم» یا «اپوزیسیون» فقط به کسانی اطلاق شود که از یک روایت، رهبر، برنامه یا تصور از آینده پیروی میکنند، مرزبندی خودی و غیرخودی در قالبی تازه بازتولید شده است.
این الگو زمانی نگرانکنندهتر میشود که از منازعات سیاسی به روابط میان گروههای صنفی و مدنی راه پیدا کند. در اینجا، مسئله این است که چه کسی حق دارد در کنار دیگران برای یک مطالبه مشترک فعالیت کند. اگر هویت سیاسی افراد به معیار اصلی سنجش صلاحیت و اعتبارشان تبدیل شود، امکان همکاری حتی در زمینههایی که منافع مشترک وجود دارد، محدود خواهد شد.
زبان به مثابه ابزار حذف
نفرت برای بازتولید خود به زبان نیاز دارد؛ زبانی که بتواند مرز میان دوست و دشمن را طبیعی جلوه دهد و طرد دیگری را نه تصمیمی سیاسی، بلکه ضرورتی اخلاقی معرفی کند. در این زبان، نقد یک موضع یا پرسشگری درباره عملکرد یک جریان به نشانه خیانت یا همدستی با دشمن تعبیر میشود. در نتیجه، بهجای آنکه درباره درستی یک ادعا یا پیامد یک تصمیم بحث شود، انرژی جمع صرف اثبات بیاعتباری اخلاقی طرف مقابل میشود.
در چنین وضعیتی، اگر فردی از یک جریان انتقاد کند، انتقادش نشانه دشمنی تلقی میشود؛ اگر برای توضیح موضع خود تلاش کند، توضیحش به توجیهگری تعبیر میشود و اگر سکوت کند، سکوت او میتواند بهعنوان پذیرش اتهام تفسیر شود. در این چرخه، امکان خروج از نقشهایی که دیگران تعیین کردهاند، محدود میشود و فرد نه بر اساس آنچه گفته یا انجام داده، بلکه بر مبنای تصویری که از هویت سیاسیاش ساخته شده داوری میشود.
این همان تفاوت میان نقد تند و گفتار نفرتآمیز است. نقد تند ممکن است عملکردی را به چالش بکشد اما همچنان باید راهی را برای امکان پاسخگویی و بررسی ادعاها باز بگذار اما در مقابل گفتار نفرتآمیز، میتواند از نقد رفتار فراتر برود و اصل حضور، شأن یا حق مشارکت یک گروه را هدف بگیرد. این زبان در فضای رسانهای و شبکههای اجتماعی امکان گسترش بیشتری پیدا میکند. جملههای کوتاه، برچسبهای تند و روایتهای دوگانه بهراحتی منتشر میشوند، در حالی که توضیح زمینهها و بررسی پیچیدگیها به زمان و توجه بیشتری نیاز دارند. در نتیجه، فرد ممکن است پیش از آنکه با موضع واقعی یک گروه آشنا شود، بارها با تصویری تحقیرآمیز از آن مواجه شده باشد. تکرار چنین تصویرهایی میتواند مرزهای عاطفی را سختتر کند و امکان شنیدن صدای دیگری را کاهش دهد.
وقتی شکاف سیاسی به فرسایش همبستگی صنفی و مدنی میرسیم
اهمیت این مسئله برای گروههای صنفی و مدنی زمانی روشنتر میشود که از سطح منازعات سیاسی به روابط میان کسانی برسیم که با مسائل و مطالبات مشترک روبهرو هستند. معلمان، کارگران صنایع مختلف، بازنشستگان، پرستاران و دیگر گروههای اجتماعی ممکن است درباره شکل حکومت، راهبرد تغییر سیاسی، نسبت با جریانهای مخالف یا چشمانداز آینده اختلافهای جدی داشته باشند. این اختلافها واقعیاند و نمیتوان انتظار داشت که تجربه مشترک محرومیت یا فشار اقتصادی، خودبهخود به توافق سیاسی منجر شود.
با این حال، میان وجود اختلاف و تبدیل آن به مانع همکاری تفاوت وجود دارد. اگر یک معلم به دلیل گرایش سیاسیاش از پیش فاقد صلاحیت شنیدهشدن تلقی شود، اگر کارگری صرفاً بهدلیل نزدیکی یا فاصلهاش با یک جریان سیاسی به خیانت متهم شود، یا اگر موضع سیاسی افراد جای ارزیابی عملکردشان در یک تشکل را بگیرد، امکان گفتوگو بر سر مطالبات مشترک محدود میشود. در این شرایط، اساسا حق مشارکت در تعیین هدف و انتخاب مسیر نیز به موضوع منازعه تبدیل میشود.
برای نمونه، دو گروه از معلمان یا کارگران ممکن است در مورد روند سازماندهی یک گروه صنفی یا تشکیلاتی یا آینده سیاسی ایران اختلاف داشته باشند، اما هر دو با ناامنی شغلی، دستمزد ناکافی، قراردادهای ناپایدار یا محدودیت تشکلیابی مواجه باشند. این تجربههای مشترک الزاماً اختلافهای آنان را از میان نمیبرد، اما میتواند زمینهای برای همکاری محدود و مشخص فراهم کند. چنین همکاریای به توافق کامل درباره آینده نیاز ندارد؛ به این نیاز دارد که طرفها بتوانند بدون انکار یکدیگر، درباره مسئلهای مشترک تصمیم بگیرند و مسئولیت و پاسخگویی را بر اساس رفتار و عملکرد بسنجند.
همبستگی بر سر مسائل مشترک در این شرایط به معنای حذف اختلاف نیست. اتفاقاً همبستگی پایدار به سازوکارهایی نیاز دارد که اختلافات را مدیریت کنند. قواعد روشن برای گفتوگو و تصمیمگیری، امکان نقد مسئولان و نمایندگان، شفافیت در نسبتدادن اتهامها و تمایز میان مخالفت با یک تصمیم و دشمنی با فردی که آن را پیشنهاد داده است، باید مدیریت شود. بدون چنین قواعدی، دعوت به وحدت ممکن است به مطالبه سکوت از منتقدان تبدیل شود؛ همانطور که تأکید بر اختلاف نیز میتواند پوششی برای امتناع از هرگونه همکاری باشد.
در این میان، برای تشکلهای صنفی و مدنی، مسئله اصلی ساختن ظرفیتی است که بتواند افراد با دیدگاههای متفاوت را در پیگیری حقوق مشترک کنار یکدیگر نگه دارد. چنین ظرفیتی زمانی شکل میگیرد که هیچ فرد یا جریانی نتواند صرفاً با ادعای نمایندگی انحصاری مردم یا یک گروه اجتماعی، حق مشارکت دیگران را از آنان سلب کند. در مقابل، هر عضو یا جریان نیز باید بتواند درباره عملکرد و تصمیمهایش پاسخگو باشد؛ پذیرش تکثر به معنای مصونیت از نقد نیست.
دشمنسازی چه چیزی را حل میکند
بازگشت به ایدههای «احمد» و «ژیرار» نشان میدهد که نفرت فقط به فرد یا گروهی که هدف آن قرار میگیرد آسیب نمیزند، بلکه بر ساختار روابط درون جمع نیز اثر میگذارد. نفرت میتواند مرزهای تعلق را سختتر کند و یک دشمن مشترک بسازد که اعضای جمع در تقابل با او احساس نزدیکی کنند. اما این نزدیکی لزوماً به اعتماد پایدار یا توانایی حل اختلاف منجر نمیشود.
این مسئله برای جنبشها و تشکلهایی که در شرایط پرمخاطره سرکوب و محدودیت فعالیت میکنند، اهمیت بیشتری دارد. در چنین شرایطی، هر گسست میتواند هزینهای فراتر از یک اختلاف معمولی داشته باشد. به عبارتی هرچه شرایط دشوارتر باشد، نیاز به قواعد روشنتر برای حل اختلاف، پاسخگویی و حفظ استقلال افراد و تشکلها بیشتر میشود. بدون این قواعد، مرزبندیهای هویتی میتوانند بهتدریج جای معیارهای روشنتر برای همکاری را بگیرند.
به یاد داشته باشیم، نفرت اغلب وعدههای سادهای میدهد. مثل اینکه اگر عامل بحران را پیدا کنیم و از جمع بیرون برانیم، راه حل هموار خواهد شد. اما حذف یک مخالف، بهخودیخود نه اختلافهای واقعی را حل میکند و نه ظرفیت همکاری را افزایش میدهد. گاهی فقط صورت مسئله را تغییر میدهد و مرز تازهای برای دشمنی بعدی میسازد. در این میان، جمعی که توان تحمل اختلاف را از دست داده است، ممکن است حتی پس از کنارزدن مخالفانش نیز نتواند درباره مسیر آینده خود به توافق برسد.
چالش اصلی برای نیروهای صنفی و مدنی، بنابراین، رسیدن به جمعی بیاختلاف نیست بلکه ساختن فضایی است که در آن اختلاف به ابزار سلب مشروعیت و حذف تبدیل نشود. چنین فضایی نه بر توافق اجباری، بلکه بر پذیرش تکثر، قواعد دموکراتیک و امکان نقد متقابل استوار است. اگر قرار باشد همبستگی از سطح واکنشی موقت در برابر یک دشمن مشترک فراتر برود، باید بتواند افرادی با دیدگاههای متفاوت را در پیگیری حقوق و مطالبات مشخص کنار یکدیگر نگه دارد.
گذار از کانونهای نفرت و نفرت پراکنی به کانونهای مدنی، مستلزم آن است که هویت جمعی دیگر بر مبنای حذف یک دشمن تعریف نشود و امکان همکاری نیز به همفکری کامل مشروط نماند. کانون مدنی جایی است که افراد، بدون آنکه ناچار باشند تفاوتهای خود را انکار کنند، بتوانند بر سر قواعد مشترک، حقوق قابل دفاع و مطالبات مشخص همکاری کنند. چنین کانونی نه با نفی دیگری، بلکه با پذیرفتن حق حضور و مشارکت او ساخته میشود.
داوطلب وبسایت داوطلب