تارنمای داوطلب: اینکه جنبشهای صنفی و مدنی در مقاطعی بتوانند جمعیتهای بزرگی را به میدان
بیاورند و مطالبات مشترکی را به مسئله عمومی تبدیل کنند، لزوماً به معنای برخورداری از ظرفیت
سازمانیابی پایدار نیست. پژوهشها نشان میدهد که دشواری اصلی زمانی آشکار میشود که موج
اولیه فروکش میکند و اختلافنظرها و فرسایش روابط درونی، امکان ادامه فعالیت مشترک را کاهش
میدهد. این مسئله به ویژه برای جنبشهای صنفی و مدنی در جوامعی که فعالیت مستقل جمعی با
محدودیتهای سیاسی و امنیتی روبهروست، اهمیت بیشتری دارد. در این شرایط، حتی شبکههایی که
توانستهاند اعتماد اجتماعی به دست آورند و در مقاطعی به کانون مطالبهگری تبدیل شوند، ممکن است
در حفظ ارتباط با بدنه اجتماعی و شکلدادن به سازوکارهای پایدار تصمیمگیری با دشواری مواجه
شوند.
اریک بلانک، نویسنده و پژوهشگر حوزه جنبش کارگری، در مقالهای با عنوان «انجیلیها چه چیزی
درباره سازماندهی به ما میآموزند؟» که در وبسایت Labor Politics منتشر شده، به شکافی
مشابه در تجربه نیروهای چپ آمریکا میپردازد. او استدلال میکند که این نیروها، با وجود توانایی در
برگزاری تظاهرات بزرگ، راهاندازی کارزارهای گسترده و ایجاد موجهای سیاسی، اغلب در تبدیل
این لحظهها به سازمانهایی پایدار و روبهرشد ناکام ماندهاند. بلانک برای بررسی این مسئله به کتاب
The Purpose Driven Church نوشته «ریک وارن»، کشیش آمریکایی، رجوع میکند، کتابی
که تجربه جذب و حفظ اعضا در یک کلیسای انجیلی را برای مخاطب توضیح میدهد.
گرچه این ارجاع را نباید به معنای معرفی کلیسا یا هر نهاد مذهبی بهعنوان الگوی سازماندهی مدنی و
صنفی در نظر گرفت، چون نهادهای مذهبی میتوانند بر باورهای عمیق، مناسک و پیوندهای اعتقادی
برای ظرفیتسازی تکیه کنند؛ اما آنچه میتوان از بحث بلانک استخراج کرد، بررسی انتقادی برخی
مسائل عمومی سازماندهی در روندهای ظرفیتسازی و سازماندهی کنشهای جمعی است. اینکه این
نهادها چگونه با جامعه ارتباط برقرار میکنند و افراد تازه چگونه وارد فعالیت جمعی میشوند و به
فعالیت خود در یک سازمان ادامه میدهند در این مقاله مورد توجه قرار گرفته است.
مسئله ایجاد ظرفیت برای تداوم فعالیت است
بلانک با مقایسه رشد مشارکت در کلیساهای بزرگ انجیلی آمریکا با افول مشارکت در اجتماعات
اتحادیهای، به روندی اشاره میکند که در آن بسیاری از نهادهای عضویتمحور تضعیف شدهاند. از
نظر او، بخشی از نیروهای چپ هنوز نتوانستهاند روشهای مؤثری برای جذب، حفظ و توانمندسازی
شمار زیادی از افراد در سازمانهایی پایدار ایجاد کنند. نتیجه آن است که موفقیت در بزنگاههای مهم
سیاسی، بهندرت به همان اندازه به تقویت قدرت نهادی و تشکیلاتی منجر میشود.
این تمایز برای فهم وضعیت جنبشهای اجتماعی و درک دقیق مفاهیمی چون بسیج و سازماندهی اساسی
است. بسیج به معنای گردآوردن افراد حول یک مطالبه یا رویداد مشخص است و سازمانیابی، ایجاد
روابط و سازوکارهایی است که امکان کنش مشترک را در طول زمان فراهم میکنند. همچنین، در عین
حال که بسیج میتواند سریع و گسترده باشد، اما سازمانیابی به عواملی چون ارتباط مستمر، اعتماد،
تقسیم مسئولیت، یادگیری و توانایی تصمیمگیری جمعی نیاز دارد.
به همین دلیل، شمار شرکتکنندگان در یک تجمع، تعداد امضاهای یک کارزار یا میزان بازنشر یک
پیام، بهتنهایی معیار کافی برای سنجش ظرفیت سازمانی نیست. بلکه باقی ماندن مشارکتکنندگان در
فعالیتهای بعدی و مسئولیت پذیری و انتقال تجربه به نسلهای بعد بدون وابستگی به چند چهره خاص،
از اهمیت بیشتری برخوردار است. او برای درک بهتر موضوع، این فرآیند را در ۱۴ مرحله توضیح
داده است:
۱- تعلق جمعی بهخودیخود شکل نمیگیرد
یکی از نکات مورد تأکید بلانک این است که نمیتوان وجود پیوندهای اجتماعی را مفروض گرفت. در
گذشته، محلهها، اجتماعات محلی، اتحادیهها و احزاب میتوانستند تا حدی بر روابطی تکیه کنند که
پیش از ورود افراد به سازمان وجود داشت. اما با تضعیف برخی شبکههای اجتماعی، انزوای بیشتر
افراد و کاهش مشارکت در نهادهای جمعی، این پیوندها دیگر به همان شکل در دسترس نیستند.
از این منظر، عضویت در یک تشکل را نمیتوان به معنای نتیجه طبیعی اشتراک در یک موقعیت
اقتصادی، حرفهای یا اجتماعی دانست. افراد ممکن است شرایط مشابهی داشته باشند و از یک مسئله
آسیب ببینند، اما این اشتراک بهخودیخود به همکاری سازمانیافته منجر نمیشود.
برای ایجاد چنین همکاریای، باید فرصتهایی برای ارتباط، گفتوگو، شناخت متقابل و تجربه عمل
مشترک وجود داشته باشد. تعلق سازمانی نیز صرفاً از طریق اعلام یک هدف مشترک شکل نمیگیرد و
افراد باید بتوانند در عمل تجربه کنند که حضورشان اهمیت دارد و مشارکت آنها در فعالیت جمعی
اثرگذار است.
در سازمانهای مدنی و صنفی، این تعلق نباید به معنای وفاداری بیچونوچرا به تشکیلات یا پذیرش
بیچونوچرای دیدگاههای رهبران آن در نظر گرفته شود. تعلق پایدار زمانی با استقلال اعضا سازگار
میشود که امکان نقد و مشارکت در تصمیمگیری نیز وجود داشته باشد.
۲- ورود به سازمان نباید به آزمون همعقیدگی تبدیل شود
بلانک در بررسی تجربه مورد بحث، از رویکردی سخن میگوید که در آن افراد میتوانند پیش از
پذیرش کامل باورهای یک گروه، با آن ارتباط برقرار کنند. او این رویکرد را با گرایش برخی
سازمانهای چپ به مطالبه مواضع سیاسی و زبان نظری مشخص از تازهواردان مقایسه میکند.
در سازمانهای صنفی و مدنی نیز مسئله مشابهی ممکن است پدید آید. گاهی ورود به یک شبکه مستلزم
آن است که فرد از قبل با اصطلاحات، تاریخچه اختلافات و مواضع سیاسی گروه آشنا باشد. در نتیجه،
کسانی که مسئله یا دغدغه مشترکی دارند اما هنوز زبان تشکیلاتی یا تحلیل نظری مشخصی ندارند،
ممکن است بیرون از دایره مشارکت باقی بمانند.
سازمانیابی زمانی میتواند گسترش یابد که افراد امکان داشته باشند از مسیر مشارکت و گفتوگو با
اهداف و قواعد سازمان آشنا شوند؛ نه اینکه برای نخستین ارتباط با آن، از پیش به سطح معینی از آگاهی
نظری یا توافق سیاسی رسیده باشند.
۳- شناخت جامعه باید پیش از طراحی پیام و راهبرد آغاز شود
یکی از مهمترین بخشهای مقاله به ضرورت شناخت مستقیم جامعه هدف اختصاص دارد. بلانک
توضیح میدهد که «وارن» پیش از آغاز فعالیت کلیسای خود، با ساکنان منطقه گفتوگو کرد و از آنها
درباره نیازها، انتظارات و دلایل فاصلهگرفتنشان از اجتماعات موجود پرسید. او سپس شیوههای
ارتباطی و برنامههای خود را بر اساس بخشی از پاسخهایی که دریافت کرده بود تغییر داد.
بلانک این روش را با آنچه در سازماندهی کارگری «کارزارِ شنیدن 1 » نامیده میشود و به گفتوگو
با مردم پیش از تعیین نهایی مطالبات، شیوه بیان آنها و شکل مداخله سازمان اشاره دارد، مرتبط میداند.
این روش با نظرسنجی یا جمعآوری اطلاعات تفاوت دارد. در چنین بستری، هدف فقط شناخت دیدگاه
افراد نیست، بلکه گفتوگو فرصتی برای شنیدهشدن تجربههای آنها و کشف موضوعاتی است که
ممکن است در دستور کار رهبران یا فعالان شناختهشده قرار نگرفته باشد.
یکی از خطرهای سازمانیابی این است که فعالان بهتدریج محیط اجتماعی خود را با حلقه افرادی که
در جلسات شرکت میکنند یا مواضع مشابهی دارند، اشتباه بگیرند. در چنین وضعیتی، پیام سازمان
ممکن است بیش از آنکه به تجربه روزمره افراد بیرون از تشکیلات پاسخ دهد، بازتاب گفتوگوهای
درونی خود آن باشد.
برای پرهیز از این مشکل، شناخت جامعه باید فرایندی مستمر باشد و نیازها، اولویتها و موانع
مشارکت مورد بررسی دورهای قرار گیرد. در چنین وضعیتی هیچ گزارش آماری یا تحلیل نظری
نمیتواند جای ارتباط مستقیم با افراد را بهطور کامل بگیرد.
۴- روشهای سازماندهی باید ارزیابی و اصلاح شوند
بلانک بر این نکته تأکید میکند که درستبودن یک موضع سیاسی، بهخودیخود به معنای مؤثر بودن
روشهای جذب و سازماندهی نیست. او از رویکرد آزمایشمحور وارن یاد میکند که در آن
روشهای مختلف امتحان میشوند، شکستها پذیرفته میشوند و برنامهها بر اساس نتایج تغییر
میکنند.
1 Listening Campaign
این نکته به معنای تقلیل فعالیت مدنی به محاسبات فنی یا کنار گذاشتن اصول سیاسی نیست. سازمانی که
بر حقوق و مشارکت دموکراتیک تکیه دارد، نمیتواند هر روشی را صرفاً به دلیل افزایش تعداد اعضا
بپذیرد. بااینحال، باید میان وفاداری به اصول و اصرار بر روشهایی که در عمل ناکارآمد بودهاند،
تفاوت گذاشت.
برای مثال، برگزاری مکرر نشستها، انتشار پیامهای فراوان یا راهاندازی کارزارهای متعدد لزوماً
نشان نمیدهد که ظرفیت سازمانی افزایش یافته است. لازم است روشن شود این فعالیتها چه اثری بر
گسترش روابط، جذب افراد تازه و تداوم مشارکت برای انجام کار مشترک گذاشتهاند.
به عبارت بهتر، ارزیابی باید به یادگیری منجر شود، نه صرفاً تولید گزارش عملکرد یا تأیید تصمیمهای
قبلی. سازمانی که هر نتیجهای را موفقیت تلقی میکند، فرصت شناخت محدودیتهای خود را از دست
میدهد.
۵- مشارکت فقط با استدلال و تحلیل شکل نمیگیرد
بلانک یادآور میشود که تجربه جمعی، ارتباط عاطفی و احساس همراهی نیز در جذب افراد اهمیت
دارند. او با اشاره به تجربه جنبشهای کارگری و حقوق مدنی آمریکا، از نقش موسیقی، معاشرت و
شادی جمعی در فعالیتهای اجتماعی سخن میگوید.
این بحث را میتوان از چارچوب اعتقادی تجربه مورد بررسی جدا کرد. در سازمانهای مدنی و
صنفی، پیوند عاطفی الزاماً بر باور مذهبی یا هویت مشترک از پیش موجود استوار نیست و میتواند از
تجربه دفاع مشترک از حقوق، همکاری در حل یک مسئله، حمایت متقابل و احساس اثرگذاری جمعی
پدید آید.
از این رو، اگر فعالیت جمعی فقط به جلسات رسمی، گزارشهای طولانی و اختلافات نظری محدود
شود، ممکن است بخش مهمی از ظرفیت ایجاد روابط پایدار را نادیده بگیرد. ارتباط انسانی و تجربههای
مشترک نباید جای تحلیل و تصمیمگیری را بگیرند، اما میتوانند شرایط لازم برای تداوم آنها را فراهم
کنند.
۶- سازمان نباید در زبان و روابط درونی خود محصور شود
یکی دیگر از هشدارهای بلانک این است که اعضای قدیمی یک گروه ممکن است بهتدریج زبان و
قواعد ارتباطیای بسازند که برای افراد بیرون از آن نامفهوم باشد. در چنین شرایطی، فاصله میان
اعضای درون تشکیلات و کسانی که هنوز به آن نپیوستهاند، افزایش مییابد.
او با ذکر این جمله که «هرچه بیشتر مؤمن باشید، کمتر مانند یک کافر فکر میکنید.» به این مسئله
اشاره دارد که هرچه عضویت در یک گروه عمیقتر میشود، احتمال اینکه اعضای آن جهان را از
زاویه دید خودیها ببینند و توانایی درک نگاه بیرونیها را از دست بدهند، بیشتر میشود.
اصطلاحات تخصصی، ارجاعات تاریخی و منازعات داخلی ممکن است برای اعضای قدیمی معنادار
باشند، اما برای تازهواردان مانعی جدی ایجاد کنند. فردی که برای نخستین بار در یک نشست شرکت
میکند، اگر با مجموعهای از بحثهای طولانی درباره اختلافات گذشته یا دستورالعملهای ناآشنا
مواجه شود، ممکن است نتواند ارتباطی میان آن مباحث و مسئلهای که او را به مشارکت ترغیب کرده
است، پیدا کند.
مشکل فقط زبان نیست. شبکهای از روابط نزدیک و تثبیتشده نیز ممکن است ورود افراد جدید را
دشوار کند. اگر تصمیمها عمدتاً در حلقهای محدود گرفته شوند و فرصتهای واقعی مشارکت در
اختیار افراد تازه قرار نگیرد، دعوت رسمی به عضویت نمیتواند بهتنهایی این مانع را برطرف کند.
در نتیجه، سازمان باید بهطور مستمر بررسی کند که آیا شیوه ارتباط، ساختار جلسات و روابط درونی
آن امکان ورود و مشارکت دیگران را فراهم میکنند یا ناخواسته به بازتولید یک حلقه بسته میانجامند.
۷- سازمانیابی باید فراتر از حلقه فعالان موجود برود
بلانک یکی از محدودیتهای نیروهای چپ را تمرکز بیش از اندازه بر همکاری با سازمانهای موجود
و افرادی میداند که پیشتر به فعالیت سیاسی گرایش داشتهاند. به نظر او، چنین تمرکزی میتواند
باعث شود بخش بزرگی از جامعه که هنوز در هیچ تشکل یا شبکه فعالی حضور ندارد، کمتر مورد
توجه قرار گیرد.
در حوزه مدنی و صنفی نیز همکاری میان تشکلهای موجود اهمیت دارد، اما این همکاری نباید با
گسترش پایگاه اجتماعی اشتباه گرفته شود. ممکن است چند تشکل در بیانیهها، نشستها و کارزارهای
مشترک همکاری کنند، اما در ارتباطاتشان با افراد و گروههای اجتماعی دیگر پیشرفتی نداشته باشند.
در چنین شرایطی باید پرسید چه موانعی سایرین را از مشارکت دور نگه داشته و چگونه میتوان
فرصتهای واقعی برای حضورشان ایجاد کرد.
این پرسش بهویژه زمانی مهم است که فعالیت جمعی به شبکهای از افراد شناختهشده محدود میشود.
استمرار سازمانیابی نیازمند آن است که راه ورود به فعالیت مشترک برای کسانی که سابقه تشکیلاتی
ندارند نیز قابل دسترس باشد.
۸- احترام به مردم باید در رفتار سازمانی دیده شود
بلانک در ادامه، بر فاصله میان ادعای نمایندگی گروههای اجتماعی و نحوه برخورد واقعی با افراد
تأکید میکند. از نظر او، سازمانها ممکن است از دفاع از گروههای فرودست یا مطالبات عمومی
سخن بگویند، اما در عمل با کسانی که با آنها اختلاف دارند، از موضع تحقیر یا بیاعتنایی برخورد
کنند.
این تناقض میتواند اعتماد را تضعیف کند. افراد بهخوبی متوجه میشوند که آیا تجربه و نظرشان
جدی گرفته میشود یا صرفاً برای تأیید مواضع از پیش تعیینشده سازمان به گفتوگو دعوت شدهاند.
در یک تشکل مستقل، احترام به افراد نباید به معنای حذف اختلافنظر یا اجتناب از نقد باشد. برعکس،
باید امکان مخالفت و بحث را فراهم کند، بیآنکه اختلاف سیاسی به تحقیر اشخاص یا محرومکردن آنها
از مشارکت تبدیل شود.
این مسئله بهویژه در سازمانهایی اهمیت دارد که از نظر منابع، زمان یا تعداد نیرو محدودند. اگر
روابط درونی بهگونهای شکل بگیرد که افراد برای حفظ موقعیت خود ناچار باشند دائماً وفاداریشان
را اثبات کنند، بخش مهمی از انرژی سازمان صرف منازعات درونی خواهد شد.
۹- اعضا باید در گسترش مشارکت نقش داشته باشند
در الگوی مورد بررسی بلانک، گسترش سازمان فقط به فعالیت رهبران یا کارکنان رسمی وابسته نیست
و روابط شخصی اعضا نیز در جذب افراد تازه نقش دارند. نویسنده این نکته را بهعنوان یکی از
تفاوتهای میان سازمانی که صرفاً برنامه اجرا میکند و سازمانی که ظرفیت گسترش خود را در میان
اعضایش ایجاد کرده است، مطرح میکند.
در سازمانهای صنفی و مدنی نیز ارتباط اعضا با همکاران، همسایگان، دوستان و شبکههای اجتماعی
میتواند زمینه آشنایی افراد تازه با فعالیت جمعی را فراهم کند. اما این امر زمانی امکانپذیر است که
اعضا بتوانند تجربهای روشن از فایده مشارکت داشته باشند و احساس کنند حضورشان در سازمان
معنادار است.
نمیتوان صرفاً با درخواست از اعضا برای دعوت دیگران، شبکه سازمان را گسترش داد. اگر
فعالیتها نامفهوم، روابط بسته یا امکان مشارکت محدود باشد، اعضا نیز ممکن است انگیزه یا اطمینان
لازم برای معرفی سازمان به دیگران را نداشته باشند.
۱۰- ورود به سازمان باید مسیری روشن داشته باشد
بلانک به مسئلهای ساده اما مهم اشاره میکند و آن این است که بسیاری از سازمانها راه مشخصی
برای ورود افراد تازه ندارند. ممکن است کسی از طریق یک کارزار یا فراخوان با تشکل آشنا شود، اما
پس از آن نداند چگونه میتواند در فعالیتهایش مشارکت کند یا چه مسئولیتی بر عهده داشته باشد.
در چنین وضعیتی، دعوت اولیه به مشارکت به تجربهای منفرد تبدیل میشود. فرد ممکن است در یک
نشست حاضر شود، پیامی را بازنشر کند یا به یک کارزار بپیوندد، اما ارتباطش با سازمان ادامه پیدا
نکند.
وجود مسیر روشن برای ورود به فعالیت جمعی میتواند این فاصله را کاهش دهد. آشنایی با اهداف و
قواعد سازمان، امکان گفتوگو با اعضا و دسترسی به مسئولیتهای متناسب با توانایی و علاقه افراد،
بخشی از این فرایند است.
او تاکید میکند که البته این مسیر نباید به فرایندی یکطرفه برای انطباق فرد با تشکیلات تبدیل شود.
سازمان نیز باید از تجربه تازهواردان بیاموزد و موانعی را که در شیوه فعالیتش وجود دارد، شناسایی
کند.
۱۱- روابط پایدار به طراحی و مراقبت نیاز دارند
وارن میدانست که صمیمیت میان اعضا تصادفی به وجود نمیآید. «در حالی که برخی از روابط به
طور خود به خود توسعه مییابند، عامل دوستی در جذب بسیار مهم است و نمیتوان آن را به شانس
واگذار کرد. شما نمیتوانید فقط امیدوار باشید که اعضا در کلیسا دوستانی پیدا کنند. شما باید آن را
تشویق کنید، برای آن برنامهریزی کنید، برای آن ساختار دهید و آن را تسهیل کنید.»
بلانک بر این نکته تأکید میکند که شکلگیری روابط دوستانه و اعتماد متقابل را نمیتوان کاملاً به
شانس واگذار کرد. در تجربهای که او از کلیسای وارن بررسی میکند، برای خوشامدگویی به
تازهواردان و پیوند دادن آنها با گروههای کوچکتر، سازوکارهای مشخصی در نظر گرفته شده بود.
از این تجربه میتوان این پرسش را استخراج کرد که سازمانهای مدنی و صنفی تا چه اندازه برای
حفظ ارتباط پس از نخستین مشارکت، برنامه دارند. آیا افراد پس از شرکت در یک نشست یا کارزار،
امکان ادامه ارتباط دارند و آیا برای انتقال تجربه و پاسخگویی به پرسشهای آنها فرصتی وجود دارد؟
پاسخ به این پرسشها اهمیت دارد، زیرا حضور در یک رویداد بزرگ لزوماً به احساس تعلق یا
مشارکت مستمر منجر نمیشود. روابط پایدار معمولاً در جریان همکاریهای مکرر و تجربههای
مشترک شکل میگیرند.
در عین حال، ایجاد این روابط نباید به نظارت بر زندگی خصوصی اعضا یا الزام آنها به صمیمیت
شخصی تبدیل شود. چرا که هدف، نه تحمیل شکل خاصی از رابطه به افراد که فراهمکردن امکان
ارتباط و همکاری است،
۱۲- نقد وضع موجود باید با چشمانداز تغییر همراه شود
بسیاری از چپ ها در گفتن این جمله که «همه چیز افتضاح است!» و انتشار اخباری که زمینههای پیدا
و پنهان وضعیت نابسامان فعلی را روشن میکند، تخصص دارند. اما با وجود اینکه تشخیص این
زمینهها مهم است؛ عموما مردم به سازمان هایی می پیوندند که امید و مسیر عملی رو به جلو ارائه می
دهند.
بلانک از گرایشی انتقاد میکند که سیاستورزی را به شرح مداوم بحرانها، افشاگری و
محکومکردن وضع موجود محدود میکند. از نظر او، تشخیص مشکلات ضروری است، اما افراد
برای مشارکت پایدار به چشماندازی از امکان تغییر و مسیری عملی برای حرکت به سوی آن نیز نیاز
دارند.
این نکته به معنای کماهمیت جلوهدادن بحرانها یا جایگزینکردن تحلیل واقعبینانه با خوشبینی
نیست. سازمانی که با موانع جدی روبهروست، باید بتواند آنها را بهروشنی توضیح دهد. اما اگر تمام
ارتباط آن بر بیان مشکلات و تکرار بنبستها متمرکز باشد، ممکن است نتواند نسبت میان مشارکت
امروز و امکان تغییر در آینده را برای افراد روشن کند.
چشمانداز زمانی به نیروی سازماندهنده تبدیل میشود که از سطح شعار فراتر برود و به اهداف قابل
فهم، اولویتهای روشن و اقدامهای عملی پیوند بخورد. افراد باید بتوانند درک کنند که مشارکتشان چه
نسبتی با مسیر کلی فعالیت دارد و چگونه میتوانند در پیشبرد آن نقش داشته باشند.
۱۳- اهداف و اصول مشترک باید پیوسته بازگو شوند
بلانک به نقش تکرار در حفظ جهتگیری سازمان اشاره میکند. در تجربهای که او بررسی میکند،
اهداف اصلی به شیوههای مختلف و در موقعیتهای گوناگون یادآوری میشدند. این تکرار به تثبیت
شناخت مشترک از مأموریت سازمان کمک میکرد.
در تشکلهای مدنی و صنفی نیز ممکن است میان اهداف اعلامشده و تجربه روزمره فعالیت فاصله
بیفتد. اختلافات جاری، مسائل فوری و تغییر شرایط میتوانند توجه اعضا را از پرسشهای بنیادی
درباره علت وجود سازمان و اولویتهای آن دور کنند.
در چنین شرایطی، بازگشت منظم به اهداف مشترک میتواند به روشنشدن این مسئله کمک کند که
اختلافات بر سر روشها و تصمیمهای مقطعی چگونه باید در نسبت با مأموریت کلی سازمان بررسی
شوند.
بااینحال، تکرار اهداف نباید جایگزین بحث و بازنگری دموکراتیک شود. اصول مشترک باید روشن
باشند، اما اعضا نیز باید امکان داشته باشند درباره تفسیر، اولویتبندی و اجرای آنها گفتوگو کنند.
انسجام سازمانی از طریق تکرار صرف به وجود نمیآید و به فرایندی نیاز دارد که در آن اعضا بتوانند
اهداف را بفهمند و در تصمیمهای مرتبط با آنها سهم داشته باشند.
۱۴- بدون ساختار پایدار، دستاوردهای بسیج ممکن است زودگذر بمانند
بلانک در پایان مقاله، تجربه دو واعظ آمریکایی، جورج وایتفیلد و جان وسلی، را با هم مقایسه میکند.
او توضیح میدهد که وایتفیلد توانایی چشمگیری در جذب جمعیتهای بزرگ داشت، اما وسلی علاوه
بر سخنرانی و بسیج مردم، ساختاری سازمانی ایجاد کرد که پس از او نیز ادامه یافت.
بلانک از این مقایسه نتیجه میگیرد که بسیج گسترده، بدون سازوکارهایی برای حفظ و پرورش
مشارکتکنندگان، ممکن است دستاوردی کوتاهمدت باقی بماند. او این الگو را در بخشی از تجربه
سیاسی چپ آمریکا در دوران معاصر نیز میبیند. او مینویسد:«از زمان اعتراضات عظیم علیه جنگ
عراق در سال ۲۰۰۳، ما شاهد موجهای اعتراضی زودگذر یکی پس از دیگری بوده ایم. راهپیمایی
های حقوق مهاجران در سال ۲۰۰۶، تسخیر والاستریت و قیام سال ۲۰۲۰ پس از قتل جورج فلوید. هر
کدام از آنها میلیون ها نفر را جذب کردند اما تعداد کمی قدرت نهادی پایدار را ایجاد یا تقویت کردند.
این مقایسه، اگر از زمینه مذهبی آن جدا شود، به مسئلهای بنیادی در مطالعه جنبشهای اجتماعی
میرسد و آن این است که چگونه میتوان تجربه یک موج اعتراضی را به ظرفیت پایدار برای کنش
جمعی تبدیل کرد؟
پاسخ صرفاً ایجاد تشکیلاتی رسمی یا افزایش شمار اعضا نیست. ساختار پایدار باید بتواند روابط و
تجربهها را حفظ کند، مسئولیتها را توزیع کند، نیروهای تازه را پرورش دهد، اختلافات را از
مسیرهای قابل قبول مدیریت کند و در برابر تغییر شرایط امکان بازنگری داشته باشد.
در این معنا، جذب افراد باید به مشارکت آنها منجر شود؛ مشارکت باید فرصت یادگیری و پذیرش
مسئولیت فراهم کند و اعضای توانمندتر باید بتوانند در گسترش ظرفیت کنش جمعی نقش ایفا کنند. اگر این چرخه شکل نگیرد، سازمان ممکن است در هر موج تازه دوباره از نقطه آغاز شروع کند.
از چه چیزی باید درس گرفت؟
اهمیت بحث بلانک در این نیست که یک نهاد مذهبی را به الگوی سازماندهی مدنی تبدیل میکند.
مسئلهای که او مطرح میکند، فاصله میان توان بسیج و توان سازمانیابی است. فاصلهای که میتوان
آن را در تجربههای مختلف جنبشهای اجتماعی بررسی کرد.
اما برای استفاده از این بحث در حوزه مدنی و صنفی، باید میان ابزارهای عمومی سازماندهی و
مبانیای که به یک نهاد هویت میدهند، تمایز گذاشت. توانایی برقراری ارتباط، شنیدن تجربه افراد،
کاهش موانع مشارکت و ارزیابی روشهای فعالیت، موضوعاتی قابل بررسی در سازمانهای
گوناگوناند. در مقابل، اتکا به اقتدار اعتقادی، باورهای دینی یا وفاداری به یک هویت بسته را نمیتوان
بدون توجه به تفاوتهای ماهوی به سازمانیابی مستقل و حقوقمحور تعمیم داد.
برای جنبشهای مدنی و صنفی، مسئله اصلی ساختن جمعی از افراد مطیع یا همعقیده نیست بلکه ایجاد
ظرفیت همکاری میان افرادی است که میتوانند درباره حقوق و مطالبات مشترک توافق کنند، از امکان
برابر برای مشارکت در تصمیمگیری برخوردار باشند و بتوانند تجربه اعتراضی را به ظرفیت سازمانی
تبدیل کنند. چرا که به این نکته واقفند که گرچه اعتراض میتواند مسئلهای را به عرصه عمومی
بیاورد، اما تداوم اثرگذاری به روابط و ساختارهایی نیاز دارد که امکان عمل مشترک را پس از پایان
موج اولیه نیز حفظ کنند.
منابع:
https://www.laborpolitics.com/p/what-evangelicals-can-teach-leftists
داوطلب وبسایت داوطلب