تارنمای داوطلب: در سالهای اخیر، هر بار که خیزش یا جنبشی تازه در ایران پدیدار میشود، همزمان یک پرسش تکرارشونده نیز سر برآورده است؛ چرا این اعتراضها به نهاد پایدار، رهبری مشخص یا سازمانهای ماندگار منتهی نمیشوند. این پرسش، در نگاه نخست، منطقی و حتی ضروری به نظر میرسد؛ اما اگر آن را از دل تجربه واقعی جامعه ایران و در نسبت با تجربه جهانی جنبشهای ضداقتدارگرایی بررسی کنیم، پاسخ آن پیچیدهتر از یک «خلاء» یا «ناتوانی» ساده است.
بررسی فرهنگ جهانی اعتراضات ضداقتدارگرایی که بر مشارکت گسترده، افقیگرایی، بیاعتمادی به نهادها، سازماندهیهای غیررسمی بهجای ساختارهای کلاسیک و بُعد قوی روایتگری تاکید دارد به ما میگوید که اگر جنبشها را نه با عینک ایدئولوژی، بلکه با منطق کنش و شیوه عمل بسنجیم، خیزشهای ایران دست کم در یک دهه گذشته به وضوح درون همین خانواده جهانی جای میگیرند. جایی که جنبشهای مردمی چون «پارک گزی»، «میدان تحریر» و جنبش «اشغال والاستریت» در آن جای گرفتهاند.
اعتراضات در ایران نه از کانال احزاب و تشکلهای رسمی، بلکه از دل زندگی روزمره، معیشت، خشم و کرامت انسانی بیرون میآیند. بیرهبر بودن، افقیبودن و بیاعتمادی به نهادهای رسمی و حتی نهادهای اپوزیسیونی، نه یک ضعف ذاتی، بلکه محصول تجربه تاریخی سرکوب است. جامعهای که بارها حتی در اعتراضات صنفی و کارگری روزمره، هزینه تمرکز، نمایندگی و علنیبودن را پرداخته، بهطور طبیعی به سمت شبکههای غیررسمی و پیوندهای سست اما گسترده گرایش پیدا میکند.
با اینحال، عمدتا این نکته نادیده گرفته میشود که جنبشهای شبکهای گرچه در بسیج سریع و خلق لحظههای اعتراضی که خوراک رسانهها هستند، قدرتمند عمل میکنند، اما در عبور از «لحظه اعتراض» به «فرآیند تغییر پایدار» دچار سکته میشوند. اینجاست که مسئله نهادسازی دوباره به میان میآید.
ضرورت سرمایهگذاری بر «زیرساخت نرم»
در ایران، سرکوب نه مقطعی، بلکه پایدار، انباشته و هوشمند است. بنابراین پاسخ به این پرسش که آیا نهادسازی فقط یک شکل دارد، منفی است. در شرایط سرکوب پایدار، آنچه امکان شکلگیری دارد نه «نهاد سخت»، بلکه شاید نوعی زیرساخت نرم است؛ چیزی که کمتر دیده میشود اما نقش تعیینکننده دارد. زیرساخت نرم شامل روایتهای مشترک، هنجارهای نانوشته اعتراض، خطوط قرمز اخلاقی، شیوههای تصمیمگیری و حافظه جمعی از تجربههای موفق و ناموفق است. اینها هم به مثابه نهادسازی است، حتی اگر ثبت رسمی نداشته باشند.
اینجاست که تجربه ایران میتواند از «مصرفکننده تجربه جهانی» به «تولیدکننده دانش» تبدیل شود. جامعه ایران، بیش از بسیاری از جنبشهای جهان، مجبور بوده افقیگرایی را نه فقط بهعنوان شعار، بلکه بهعنوان مهارت تمرین کند. اکنون شاید زمان آن است که این درسها را با خود تکرار کنیم که چگونه بدون رهبر هماهنگی ایجاد کنیم، چگونه اختلافات را بدون انشعابهای ویرانگر مدیریت کنیم، چگونه عقبنشینی بهموقع را بهمعنای شکست تلقی نکنیم و چگونه اعتراض را با زندگی روزمره پیش ببریم.
این دانش، دانش زیسته است. دانشی که نه در قالب مانیفستهای بزرگ، بلکه در روایتهای خرد، تجربههای ناتمام و درسهای غیرقهرمانانه ریشه دارد. مستندسازی همین تجربهها، اینکه چه چیزی کار کرد، چه چیزی شکست خورد و چرا میتواند هم برای جامعه ایران و هم برای جنبشهای ضداقتدارگرای دیگر، سرمایهای مهم باشد. بسیاری از جنبشهای جهان هنوز تجربه سرکوب مزمن و پایدار مانند آنچه ما در ایران تجربه میکنیم، ندارند؛ اما جهان بهسرعت به این سمت حرکت میکند.
از این منظر، پیوند ایران با جنبشهای ضداقتدارگرایی جهانی نه از مسیر ائتلاف رسمی یا همراستاسازی سیاسی، بلکه از مسیر به اشتراکگذاری تجربه ممکن میشود. به اشتراکگذاری زیستن و کنشگری زیر فشار دائمی، روایتگری مقاومت فرسایشی و درک سیاست بهمثابه فرآیند و نه رویداد، بخشی از مسیر اشتراکگذاری تجربه با جنبشهایی با زمینههای مشابه است.
در این میان، شاید مهمترین تغییری که باید رخ دهد، تغییر افق انتظار باشد. همه جنبشها برای پیروزی سریع ساخته نشدهاند. برخی جنبشها، بهویژه در شرایط اقتدارگرایی پایدار برای انباشت ظرفیت، فرسایش قدرت و زنده نگه داشتن امکان سیاستورزی شکل میگیرند. نهادسازی در این معنا، نه ساخت یک ساختمان قابل رؤیت، بلکه شکلدادن به یک زمین سفت زیر پای جامعه است.
در برابر سرکوب پایدار، چاره نه دستکشیدن از نهادسازی است و نه پافشاری بر نسخههای کلاسیک آن است. چاره، بازتعریف نهادسازی و بهرسمیتشناختن اشکال نامرئی اما مؤثر سازمانیابی است. همانجایی که تجربه ایران میتواند و شاید ناگزیر است، دانشی تازه برای جهان تولید کند.
داوطلب وبسایت داوطلب