روایت و روایتگری: حلقه گمشده قدرت در کارزارهای صنفی – کارگری در ایران!  (بخش دوم)

تارنمای داوطلب: اگر از منظر مارشال گانز به مسئله «روایتگری» نگاه کنیم، روایت صرفاً یک ابزار ارتباطی یا شیوه‌ای برای توضیح دادن مطالبات نیست؛ بلکه سازوکاری برای تولید قدرت اجتماعی است. این ایده در نگاه نخست ممکن است انتزاعی به نظر برسد، اما در عمل به یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های جنبش‌های اجتماعی پاسخ می‌دهد: اینکه چگونه مجموعه‌ای از افراد پراکنده، با تجربه‌های متفاوت و منافع گاه متضاد، می‌توانند به یک کنش جمعی هماهنگ تبدیل شوند.

قدرت در جنبش‌های اجتماعی معمولاً به عنوان توانایی تأثیرگذاری بر تصمیم‌گیری‌های سیاسی یا تغییر رفتار نهادهای رسمی تعریف می‌شود. اما گانز و بسیاری از نظریه‌پردازان معاصر جنبش‌های اجتماعی تأکید می‌کنند که پیش از هر نوع تأثیرگذاری بیرونی، یک جنبش باید بتواند در درون خود نوعی انسجام، اعتماد و جهت‌گیری مشترک ایجاد کند. این انسجام در سطح سازمانی شکل نمی‌گیرد مگر آنکه در سطح معنایی و روایی نیز تولید شده باشد. به بیان دیگر، پیش از آنکه یک جنبش بتواند قدرت بیرونی اعمال کند، باید بتواند «معنا» تولید کند و روایت دقیقاً همین نقش را ایفا می‌کند.

روایت از این منظر، سازوکاری است که تجربه‌های پراکنده را به یک چارچوب مشترک تبدیل می‌کند. افراد در هر جامعه‌ای با تجربه‌های فردی متفاوتی از بی‌عدالتی، نابرابری یا فشارهای اقتصادی روبه‌رو هستند. این تجربه‌ها اگر در سطح فردی باقی بمانند، به احساس نارضایتی پراکنده یا واکنش‌های کوتاه‌مدت منجر می‌شوند. اما زمانی که این تجربه‌ها در قالب یک روایت مشترک قرار می‌گیرند، از سطح تجربه شخصی فراتر می‌روند و به یک مسئله جمعی تبدیل می‌شوند. این تبدیل، نقطه آغاز شکل‌گیری قدرت است.

قدرت جنبش‌های اجتماعی در واقع از همین فرآیند «تبدیل» یعنی تبدیل تجربه فردی به هویت جمعی و تبدیل هویت جمعی به کنش هماهنگ ناشی می‌شود. روایت دقیقاً در مرکز این فرآیند قرار دارد. بدون روایت، افراد ممکن است از وضعیت مشابهی رنج ببرند، اما خود را بخشی از یک کل مشترک تصور نکنند. در چنین شرایطی، هرگونه کنش اعتراضی به صورت جزیره‌ای، مقطعی و ناپایدار باقی می‌ماند.

«روایتگری»، اعتماد، کنش جمعی و قدرت می‌سازد.

روایت همچنین نقش مهمی در ایجاد اعتماد ایفا می‌کند. اعتماد در جنبش‌های اجتماعی صرفاً یک احساس اخلاقی نیست، بلکه یک شرط عملی برای کنش جمعی است. افراد زمانی حاضر می‌شوند هزینه بدهند، ریسک کنند یا در کنش‌های جمعی مشارکت داشته باشند که احساس کنند بخشی از یک «ما» هستند؛ ما‌یی که اهداف مشترک دارد و درک مشترکی از وضعیت موجود و مسیر آینده ارائه می‌دهد. این «ما» نه صرفاً از طریق بیانیه‌ها یا فهرست مطالبات که بخش بزرگی از آن از طریق روایت ساخته می‌شود.

از سوی دیگر، روایت قدرت را از سطح فردی به سطح جمعی منتقل می‌کند. در بسیاری از موارد، افراد به تنهایی فاقد قدرت تغییر وضعیت خود هستند. اما زمانی که تجربه‌های مشابه در قالب یک روایت جمعی قرار می‌گیرد، آنچه در سطح فردی ناتوانی به نظر می‌رسد، در سطح جمعی به امکان تبدیل می‌شود. روایت در اینجا نقش یک پل را دارد؛ پلی میان تجربه شخصی و امکان تغییر اجتماعی.

نکته مهم دیگر این است که روایت نه‌تنها قدرت را تولید می‌کند، بلکه آن را جهت‌دهی نیز می‌کند. جنبش‌های اجتماعی صرفاً به دلیل وجود نارضایتی شکل نمی‌گیرند؛ بلکه نیازمند نوعی جهت‌گیری هستند که نشان دهد چرا اقدام باید اکنون انجام شود و چرا این اقدام به شکل خاصی باید صورت بگیرد. این جهت‌گیری بدون روایت ممکن نیست. روایت است که به کنش جمعی معنا، زمان‌بندی و فوریت می‌دهد.

به همین دلیل، بسیاری از جنبش‌ها در سطح اطلاعات یا حتی در سطح مطالبه دچار مشکل نیستند؛ مشکل اصلی آنها در سطح تبدیل این مطالبات به یک «داستان قابل فهم و قابل مشارکت» است. بدون چنین داستانی، حتی گسترده‌ترین نارضایتی‌ها نیز ممکن است به کنش جمعی پایدار تبدیل نشوند.

از این منظر، روایت نه یک ابزار جانبی، بلکه یکی از زیرساخت‌های اصلی تولید قدرت اجتماعی است. قدرتی که در جنبش‌های اجتماعی شکل می‌گیرد، نه فقط محصول تعداد افراد، منابع یا سازماندهی رسمی، بلکه نتیجه توانایی یک جنبش در ساختن معنایی مشترک از وضعیت موجود و امکان تغییر آن است. روایت همان جایی است که این معنا ساخته می‌شود و از دل آن، امکان کنش جمعی زاده می‌شود.

کارزارهای تکراری، نتایج تکراری

اگر این چارچوب‌ نظری را مبنا قرار دهیم، اکنون می‌توان با نگاهی دقیق‌تر به کارزارهای صنفی و کارگری ایران پرسید: چرا با وجود حجم بالای مطالبات، تکرار اعتراضات و گستردگی نارضایتی‌های اقتصادی و شغلی، بسیاری از این کارزارها به گفتمان عمومی پایدار تبدیل نمی‌شوند و در بهترین حالت، در سطح همان گروه‌های ذی‌نفع باقی می‌مانند.

مرور مجموعه‌ای از کارزارهای صنفی، کارگری و مدنی در ایران طی یک بازه شش‌ماهه (از زمستان تا بهار ۱۴۰۵) نشان می‌دهد که از نظر «محتوای مطالبه» ضعف جدی وجود ندارد. کارزارهای مربوط به معلمان، بازنشستگان، کارگران صنعتی، پرستاران و سایر گروه‌های شغلی معمولاً به‌خوبی بر مسائل اصلی همچون حقوق معوقه، دستمزد ناکافی، ناامنی شغلی، قراردادهای موقت، فرسودگی نیروی کار و ضعف نظام‌های حمایتی تمرکز دارند. این کارزارها اغلب با استناد به قوانین موجود، آیین‌نامه‌ها یا تعهدات دولت‌ها تنظیم می‌شوند و از نظر حقوقی نیز قابل دفاع‌اند. بنابراین مسئله اصلی را نمی‌توان صرفاً در «درستی مطالبات» یا «ضعف شناخت مسئله» جست‌وجو کرد.

با این حال، اگر همین کارزارها را از منظر روایت عمومی بررسی کنیم، یک الگوی تکرارشونده آشکار می‌شود. بخش قابل توجهی از این متون در قالب فهرست مطالبات تنظیم شده‌اند. مجموعه‌ای از خواسته‌های مشخص، همراه با توضیح وضعیت موجود و گاه ارجاع به قوانین. آنچه کمتر دیده می‌شود، تبدیل این مطالبات به یک روایت منسجم است؛ روایتی که بتواند تجربه‌های پراکنده افراد را به یک داستان مشترک، با شخصیت‌های مشخص، تعارض روشن و افق اقدام تبدیل کند.

برای مثال، در بسیاری از کارزارهای کارگری، متن با بیان یک مسئله مثل پرداخت‌نشدن حقوق، قراردادهای موقت یا شرایط سخت کاری تمرکز دارند. سپس به‌سرعت به سطح حقوقی یا اداری مانند اشاره به ماده‌ای از قانون کار، یا مطالبه اجرای یک مصوبه منتقل می‌شود و در نهایت نیز فهرستی از درخواست‌ها ارائه می‌شود. آنچه در این میان غایب است، پیوند دادن این تجربه‌ها به یک روایت انسانی است که بتواند مخاطب خارج از دایره مستقیم ذی‌نفعان را نیز درگیر کند.

خلاء سه‌گانه‌ی «گانز» در کارزارهای صنفی و کارگری

در چارچوب نظری مارشال گانز، این مسئله را می‌توان به ضعف در هر سه سطح «داستان خود»، «داستان ما» و «داستان اکنون» نسبت داد. بسیاری از کارزارها ممکن است به‌طور محدود به داستان خود اشاره کنند، یعنی تجربه یک فرد یا گروه مشخص را بیان کنند، اما این تجربه کمتر به یک «داستان ما» تبدیل می‌شود؛ یعنی روایتی که نشان دهد این مسئله تنها مشکل یک گروه خاص نیست، بلکه بخشی از یک وضعیت گسترده‌تر اجتماعی است. حتی در مواردی که این پیوند نیز برقرار می‌شود، اغلب عنصر «داستان اکنون» ضعیف است؛ یعنی آن بخش از روایت که ضرورت اقدام فوری را توضیح می‌دهد و نشان می‌دهد چرا تأخیر در واکنش می‌تواند پیامدهای جدی‌تری به همراه داشته باشد.

در نتیجه، بسیاری از کارزارها در سطح «بیان مسئله» باقی می‌مانند، اما به سطح «تولید معنا» یا «بسیج اجتماعی گسترده» نمی‌رسند. این تفاوت ظریف اما تعیین‌کننده است. بیان مسئله می‌تواند آگاهی ایجاد کند، اما تولید معنا است که می‌تواند مشارکت اجتماعی را گسترش دهد و در نهایت قدرت جمعی ایجاد کند.

از سوی دیگر، در بسیاری از کارزارها نوعی تمرکز شدید بر زبان حقوقی و اداری مشاهده می‌شود. این امر از یک منظر کاملاً قابل درک است؛ زیرا مطالبات صنفی و کارگری اغلب باید در چارچوب حقوقی قابل دفاع باشند. اما وقتی این زبان حقوقی جایگزین زبان تجربه زیسته و روایت انسانی می‌شود، فاصله میان کارزار و مخاطب عمومی افزایش می‌یابد. مخاطبی که الزاماً با ادبیات حقوق کار آشنا نیست، ممکن است نتواند با متن ارتباط برقرار کند، حتی اگر با محتوای آن همدل باشد.

در برخی نمونه‌ها، می‌توان تلاش‌هایی برای عبور از این محدودیت مشاهده کرد. برای مثال، کارزارهایی که توانسته‌اند تجربه‌های شخصی کارگران، معلمان یا بازنشستگان را به‌عنوان بخشی از روایت خود وارد کنند، معمولاً بازتاب گسترده‌تری نیز داشته‌اند. در این موارد، مسئله از سطح یک «مطالبه صنفی» به سطح یک «مسئله اجتماعی قابل فهم برای عموم» ارتقا پیدا کرده است. اما این موارد هنوز استثنا هستند.

نکته دیگر آن است که بسیاری از کارزارها در ایران با محدودیت‌های ساختاری جدی مواجه‌اند که بر امکان روایت‌سازی نیز تأثیر می‌گذارد. نبود تشکل‌های پایدار، فشارهای امنیتی، پراکندگی کنشگران و کوتاه‌مدت بودن بسیاری از کمپین‌ها، فرصت لازم برای شکل‌گیری روایت‌های تدریجی و عمیق را محدود می‌کند. روایت، برخلاف بیانیه، نیازمند زمان، تکرار و تثبیت در فضای عمومی است. در شرایطی که کنش جمعی اغلب مقطعی و واکنشی است، شکل‌گیری روایت‌های پایدار دشوارتر می‌شود.

با این حال، حتی در چنین شرایطی نیز تفاوت میان کارزارهای موفق‌تر و کم‌اثرتر را می‌توان در توانایی آنها در تبدیل «تجربه پراکنده» به «معنای مشترک» مشاهده کرد. کارزارهایی که توانسته‌اند از سطح مطالبه فراتر بروند، معمولاً نوعی زبان مشترک میان گروه‌های مختلف ایجاد کرده‌اند؛ زبانی که نه صرفاً حقوقی، بلکه تجربی و قابل همذات‌پنداری است.

بررسی کارزارهای صنفی و کارگری ایران نشان می‌دهد که مسئله اصلی نه در کمبود مطالبات، بلکه در نحوه صورت‌بندی آنهاست. فاصله میان «مطالبه» و «روایت» در اینجا تعیین‌کننده است. مطالبه، خواسته را بیان می‌کند؛ اما روایت، همان خواسته را در یک زمینه انسانی، اجتماعی و زمانی قرار می‌دهد. بنابراین بدون روایتگری، حتی دقیق‌ترین و عادلانه‌ترین مطالبات نیز ممکن است در سطح گفتمان محدود باقی بمانند و به قدرت اجتماعی گسترده تبدیل نشوند.

لینک گزارش مرتبط:

قدرت روایت: آنچه بسیاری از کارزارهای صنفی و کارگری ایران از آن غافل مانده‌اند.( بخش اول)

اینجا را هم نگاه کنید

بررسی مهمترین کنش‌های کارگری خرداد ۱۴۰۵: کارگران در وضعیت تدافعی؛ وقتی حفظ شغل به مهم‌ترین مطالبه تبدیل می‌شود!

تارنمای داوطلب: با گذشت سه ماه از آغاز سال ۱۴۰۵، مرور آنچه در آخرین ماه …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.